#هم_خونه_پارت_168

یلدا نگاهش خیره به میز مانده بود. و فکر میکرد که چگونه میتواند بدون زخمی کردن ؼرور
...خود به او نزدیک شود
.فرناز و نرگس از او قول گرفتند که حتما برای آن شب برنامه اش را اجرا کند
آنشب شهاب دیر وقت بخانه آمد و طبق معمول هر شب به اتاقش رفت. از روزی که به جشن خانه ی تیموری
رفته و بازگشته بود کم حرفتر و متفکرتر مینمود. و یلدا چون این وضعیت را زیاد دوست نداشت ترجیح میداد
.که بیشتر در اتاق خودش بماند
. دیر وقت بود که به رختخواب رفت و بقولی که به دوستانش داده بود می اندیشید. به حرفهای فرناز
یعنی حرفهای فرناز درست از آب در میامد. ؟ به نظرش بعید بود که بتواند نقش بازی کند. ابتدا خواست ساعت
را برای 3.1نیمه شب کوک کند. اما ترسید صدای ساعت را شهاب بشنود و کار خراب گردد و بعد تصمیم
.گرفت تا نیمه های شب بیدار بماند. از جا بلند شد و کنار پنجره آمد و پرده را کنار زد
آسمان ابری و بهم ریخته بود. لای پنجره را باز کرد. باد شدیدی به داخل هجوم آورد. معلوم بود طوفان در راه
است. پنجره را بست و بسوی تخت بازگشت. خوابش گرفته بود. اما نباید میخوابید. قدری عطر به خود زد
و لباسش را عوض کرد. تاپ سفیدی پوشیده و موها را رها کرد و در تخت خوابش دراز کشید و ندانست
...که چه وقت خوابش برد
ساعتی گذشته بود که صدای مهیبی اتاقش را لرزاند. او در حالی که جیػ خفیفی میکشید از جا پرید. هراسان
شده بود. نور مهتاب گونه ای برای یک لحظه اتاقش را روشن کرد و بعد خاموش شد. صدای رعد مهیب تر از
.همیشه باز اتاق را لرزاند. طوفان شده بود. در تختخوابش نشست تازه بخود آمده بود. ساعت را نگاه کرد . 2بود
نمیدانست چگونه خوابش برده . بیاد نقشه اش افتاد. بهترین فرصت بود. حالاباید کاری میکرد با خود گفت
...باید از این فرصت استفاده کرد. و دوباره گفت خدایا. این دفعه... فقط یک صدای دیگه
بعد از لحظه ای آسمان دوباره چنان ؼرید که یلدا واقعا ترسید و طبق نقشه آنچنان از ته دل جیػ کشید که صدایش
.برای خودش هم بیگانه بود
به ثانیه نکشید که شهاب مثل صائقه زده ها از جا جهید و هراسان خود را به یلدا رساند ودر حالیکه
... نفس نفس میزد گفت یلدا چی شده؟ یلدا
یلدا به محض دیدن شهاب بؽضش ترکید . خودش نمیدانست چرا اشکهایش واقعی هستند و چرا آنقدر از ته141

دل ؼمگین است؟
...شهاب کنارش نشست. چراغ خواب را روشن کرد وگفت چیزی نیست نترس عزیزم. صدای رعد و برقه
ببین چه بارونی میاد؟
.یلدا با هر جمله ی شهاب احساسش بیشتر تحریک میشد و اشکهایش قدرت بیشتری میگرفتندو
.شهاب دستش را دور شانه های او حلقه کرد و او را به خود فشرد و یلدا ندانست خود را در آؼوشش انداخت
.فقط میدانست که دیگر نمایش نیست. او هم بازی نمیکند. رویا هم نیست
گویی میخواست .بدنش سرد بود و میلرزید. سر را در میان سینه ی شهاب پنهان کرده بود و هق هق کرد
.تلافی تمام زجه های پنهانی آن پنج ماه را در دل او خالی کند
.شهاب او را در آؼوش داشت و موهایش را نوازش میکرد

romangram.com | @romangram_com