#گودبای_تهران_پارت_238
نازنین.....نازنیننننن
با گریه برگشتم ویلا
دره سالنو بستم
با صدای در کامیار که تا کمر تو یخچال بود سرشو اورد بیرونو گفت: اوف قلبم ریخت
باصدای ضعیف گفتم: چرا؟
+فکر کردم صاحبخونه اومده....اگه منو تو این وضعیت میدید ابروم میرفت
-خب چی میخوای اینجوری خم شدی اون تو؟
+بابا بجون خودم تازه درشو باز کردم میخواستم اب بردارم
-خب خبرت یخچال سوخت
شیشه ابو اورد بیرونو دره یخچالو بست
ی لیوان برداشتو اومد گذاشت رو اُپن
منم تکیه دادم به اُپن
همونطور که دره شیشه رو باز میکرد سرشو بلند کرد ی نگاه سطحی بهم کرد سریع سرشو انداخت پایین......به ثانیه نکشید دوباره سرشو اورد بالا خیره شد تو صورتمو گفت: گریه کردی؟
romangram.com | @romangram_com