#گودبای_تهران_پارت_204

بعد ی لبخند زدو رفت



وقتی بستنیامونو خوردیم راه افتادیم

حسابی گیج شده بودم

حس پشیمونی داشت دیوونم میکرد!

پشیمونم از این که چرا حرف نازنینو گوش کردمو این سفرو اومدم

نگاه های سیاوشو کامیار سنگینی میکرد رومو اذیت میشدم

نفس تنگی گرفتم....از ترس....از غم.....و خیلی چیزای دیگه!

بلاخره بعد یکساعت رسیدیم

ی ویلا لب دریا

ویلای خوشگلی بود

تا از ماشین پیاده شدیم از تو ویلا ی خانم سن بالا با چهره دلنشین اومد

ی پسره ام پشتش بود که اونم دلنشینی چهرشو از این خانم به ارث برده بود


romangram.com | @romangram_com