#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_189
دلخوشی ام بودن آوید بود در نبودش نمی تونستم ادامه بدم. ای کاش عمه ی امیرسام انقدر بی رحم نبود. چطوری می تونست تنها امیدم رو از من
بگیره؟ اونم حالا که انقدر بهش وابسته شده بودم ، حالا که تمام سختی ها رو به جون خریده بودم تا بتونم در کنارش باشم. چرا زندگی من اینجوری
بود؟ چرا هر بار که احساس می کردم دارم به آرامش می رسم و روزهای سختمو پشت سرم می ذارم همه چیز بهم می ریخت و به بن بست می
خوردم؟ نگاهم روی چهره ی معصوم آوید ثابت شد. حجم انبوهی از اشک روی گونه هام ریخت. دستمو بالا آوردم و اشک هامو پس زدم. نباید
همینطور دست روی دست می ذاشتم. گریه کردن هیچ مشکلی رو حل نمی کرد. برای یکبار هم که شده باید برای نگه داشتن ارزشمند ترین شخص
زندگیم می جنگیدم. باید نهایت تلاشمو می کردم که حتی اگر...مکث کردم و سرم رو تکون دادم. در حال حاضر نمی خواستم که به هیچ "اگری" که
به نبودن آوید ختم میشه فکر کنم.
دستمو با کلافگی لا به لای موهام فرو بردم و از جا بلند شدم. تکونی به پاهای بی جونم دادم و از اتاق بیرون رفتم. نگاهم به امیرسام افتاد که
نشسته بود و سرش رو به پشتی مبل تکیه زده و چشمهاش بسته بود. ظاهرا خواب بود. بهتر بود که بیدارش نکنم. بعدا باهاش حرف می زدم. نفسم
رو با بی حوصلگی بیرون دادم و عقب گرد کردم که صدای گرفته اش رو شنیده ام :
- پریـن.
پس خواب نبوده. چند لحظه مکث کردم و آروم به سمتش برگشتم. سرش رو بالا آورد و به صورت من خیره شد. بعد از چند ثانیه آهی کشید و گفت :
- بازم گریه کردی نه ؟
گریه کردن یا نکردن من چه اهمیتی داشت وقتی که داشتم آوید رو از داست می دادم. امیرسام از جا بلند شد و به سمت من اومد. رو به روی
ایستاد و سرش رو کمی به سمت من خم کرد :
- خواهش می کنم با خودت اینجوری نکن پرین ... من باز هم تمام تلاشمو می کنم که نذارم این اتفاق بیفته.
بغضم رو فرو خوردم و با صدای آروم اما در عین حال مصممی گفتم :
- اگه میشه بذار منم با مادربزرگ آوید حرف بزنم.
چشماش از شدت تعجب گرد شد.کمی خودش رو عجب کشید و گفت :
- چی؟ مطمئنی می خوای این کارو بکنی؟
- آره مطمئنم ... منم می خوای شانسمو امتحان کنم ... ضرر که نداره.
چند لحظه در سکوت بهم نگاه کرد. انگار تردید داشت اما وقتی عجز و التماس رو در چشمام دید نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد و گفت :
- خیلی خوب باشه...فردا با هم میریم خونه ی عمه تا باهاش حرف بزنیم.
لبخند نصفه نیمه و تلخی به زور روی لبم نشوندم و زیر لب ازش تشکر کردم. برگشتم و به سمت اتاق رفتم اما در لحظه ی آخر صدای امیرسام به
گوشم خورد :
romangram.com | @romangram_com