#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_187
- امیرسام که برای اوردن چایی به بالا رفته بود بعد از مدت کوتاهی پیداش شد.خنده های روی لبش با دیدن زن نااشنا به اخم و دلخوری تبدیل
شد.زنی که بعد فهمیدم مادربزرگه اوید یاهمون عمه ی امیرسام بود.
حالم گرفته بود.اشک مهمون ناخوانده ی چشمام شده بود ، باورم نمیشد بعد از این همه وابستگی ام به اوید قرار بود از دستش بدم.قراری که قانون
می زاشت بی توجه به حسی که در من بود.بی توجه به مادر بودنی که باور کرده بودم.
توی اتاق نشسته بودم و به اوید نگاه میکردم.اگه از دستش میدادم...حتی تصورش غیر ممکن بود.صدای ضربه های اهسته ای که به در خورد باعث
شد سربلند کنم و چشم به در نیمه باز شده بدوزم.
- حالت خوبه؟
- به نظر چطور میام؟
- ادمی که پیشی میگیره واسه اتفاقای ناخوشایند و غیر ممکن اینده.
- منظورم اینه که این همه خود خوری واسه اتفاقی که هنوز نیفتاده دور از منطقه.
- خودت بهتر از هر کسی میدونی قانون حق و به اونا میده.
- شایدم نداد.این همه اشک ریختن لزومی نداره ، بهتر نیست به جای گریه بیای هم فکری کنیم.
- اخه چه فکری.قانون بلد نیستم اما میدونم تحت هر شرایطی حق حضانت با خانوادهی پدریه.
- به من فرصت بده.قول میدم همه چیز و درست کنم.
- دوست دارم باورکنم.اما نمیدونم چرا نمیتونم؟!
- از بس دوست داری خودخوری کنی.
خب چیکار کنم؟
- باور کن ،
- باید بهم یه قول مردونه بدی تو بودی که گفتی من مادر اویدم ، پس خودتوام باید درستش کنی تا این باوری رو که شکلش دادی از بین نره.
- قول میدم.حالام بهتره دیگه گریه نکنی.
اما قولش قول نبود وقتی قانون حق حضانت بچه و به خانواده ی پدری داد.
- دخترم خودنو ناراخت نکن.درست مکیشه.
حتی قدرت پوزخند زدن به این جمله ی مهوش خانم نداشتم.دو روز دیگه فرصت داشتیم که اوید و تحویل مادربزرگش بدیم.
چشمهام به چهره ی اوید خیره بود و نگام به اینده ای که بدون اون قرار بود شکل بگیره.
- من امروز میرم و با عمه ام حرف میزنم.
romangram.com | @romangram_com