#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_266
رفتیم داخل مغازه ، درحال حساب کردن بودم که چشم بهش افتاد ، قدبلند ، جذاب
، مردونه ، مغرور مثل اون موقع های خودم ، هه، با صدای بحثی که با فروشنده
میکردم برگشت فقط چند ثانیه نگاهش تو چشام افتاد ولی هردو رو برگردوندیم.
این بود اولین دیدار ، همون روز چند ساعت بعدش دوباره دیدمش ، باهاش دعوام
شد ماشین خوشگلش و داغون کردم ، چون باهام لجبازی کرد.
ولی هیچی نگفت ، این دیدار دوممون بود ، رفت تا چند وقت بعدش ، تو آب میوه
فروشی بودم با دوستام ، جلوم قد علم کرد ، ریخت ، آبمیوم و ریخت رو لباسم ،
عصبی شدم خیلی ، دیدار چهارممون.
رفتم شرکتی که دوستم توش کار میکرد، اسم شرکت خیلی دهن پر کن بود ، یک
شرکت عمرانی . مدیر عامل شرکت و دیدم و جا خوردم ، جلو زیردستاش شستم و
گذاشتمش کنار ولی بازم سکوت کرد ، مرد آشنا زیادی بیخیال و خونسرد بود و البته
خیلی مغرور. این بود دیدار پنجم.
خیلی عجیب بود در عرض چند ماه 4بار غریبه ای رو دیدم که کم کم داشت واسم
آشنا میشد ، آشنا ولی نه یک آشنا معمولی.
دفعه ششم تو یک عروسی با مامان و خواهرش آشنا شدم، فهمیدم آشناییم دوست
های خانوادگی ، سوار ماشینش شدم ، نگام به آینه افتاد که رو من زوم بود . هر دو
چند ثانیه بهم میخکوب بودیم.
رفتیم شمال خانوادگی ، مغرور و جذاب ، مثل کسی بود که همیشه دوست داشتم
باشه ، منم کم کسی نبود ، دختر بزرگ یک خانواده اشرافی که نسل به نسل خان
زاده بودن ، ولی رگ خانی ربطی به احساس نداره.
شمال بودیم ، نجاتم داد ، رگ پام گرفته بود منی که تو شنا حرفه ای بودم داشتم
غرق میشدم چون میخواستم خواهرش و نجات بدم....
از دریا کشیدم بیرون ، آب و از ریم خارج کرد . ولی بازم سرد بود ، مثل روزای الانم.
دفعه بد توی یک مسابقه شرط بستم ، گروه دخترا با پسرا ، من از طرف دخترا ، اون
از طرف پسرا ، روندیم ، گاهی من جلو میزدم گاهی اون ، حرفه ای بود خیلی ولی
میدیدم مراعات میکنه مرد بود خیلی ، یک لحظه یک پیرمرد پرید وسط پیست ،
واسه اینکه جونش و نجات بدم فرمون و چرخوندم ماشین چرخید موازی با خط پایان
ایستاد ، دیدم سرعتش و زیاد باهام فاصله نداشت صدای جیغ لاستیکا و توقفی که
romangram.com | @romangram_com