#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_254
حقیقتی پی میبردم که خیلی وقته حسش کرده بودم ، روبروی بیمارستان بودم ولی
میترسیدم ، میترسیدم برم داخل و دوباره ببینمش ولی اینبار تنها نه ، تویک کافی
شاپ نه ، با مردم ببینمش ، با آرتامی که وقتی نیست قلبم میگیره وقتی هست قلبم
میلرزه .
خدایا فقط تو میتونی کمکم کنی پس چرا ساکتی نمیبینی من و بنده ی حقیر و
بیچارت و ؟؟؟
رعد و برق صورتم و روشن کرد ولی دیگه نمیترسیدم از رعد و برقی که همیشه ترس
به دلم مینداخت ، رعد و برقی که من و تو آغوش غریبه مینداخت.
حالا از همین آغوش میترسیدم ، تو شرطمون دور زدن بود ؟ دورو بودن بود؟
بارون مثل شلاقی پوست آرایش شدم و به بازی میگرفت.
ولی هنوز سرجام میخکوب بودم ، میدیدم مردمی که دنبال یک سایبون واسه
خلاصی از بارون بودن ولی من نه ، چون میدونستم این گریه آسمونه به حال من .
لباسم کشیده شد، به طرفش برگشتم ، ایمان در حالی که چتری بالای سرمون گرفته
بود نگام میکرد، نگاهم بهش خالی بود ، دستم و از دستش آزاد کرد و راه افتادم .
روبروم قرار گرفت:
-حالت خوبه؟
هه داره از حالم میپرسه ، یاد حرف هستی افتادم همیشه میگفت تو هر حسی
داشته باشی تو چشات معلومه، یعنی معلوم نیست ، واضح تر از این که داغونم
اشکام با بارون همراه شدن، ایمان بازوم و گرفت و به سمت ماشینش برد ، فقط
باهاش همراه بودم ، اگه بازوم ول میکرد میفتادم ، از کی انقدر ضعیف شدم ، چرا
زندگی من داره طوفان میشه؟
چند دقیقه ای که تو ماشینش نشستم ولی تنهام ، رفته نمیدونم کجا ، ولی من بی
هدف به روبرو زل زدم ، همیشه با خودم میگفتم انقدر شوهرم و جذب میکنم که
فکرش پیش زنه دیگه نره ولی حالا چی؟
در ماشین باز شد ، لیوانی رو به سمتم گرفت ، بوی قهوه کل ماشین و پر کرده بود ،
تلخ مثل زندگی من.
بو میکردم ، همیشه بوی قهوه رو بیشتر از خودش دوست داشتم ، بهم آرامش
میداد.
romangram.com | @romangram_com