#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_246
سرم وبلند کردم، از همون نوک پا:
کفشای آبی تیره پاشنه بلند ، شلوار تنگ لی آبی یخی ، مانتو آبی شالی ، موهای
فندقی با مش شرابی ، صورتش ، صورتش خیلی ناز بود ، خیلی ، من که دختر بودم
جا خوردم.
چشای درشت و کشیده ، مژه های برگشته پر و مشکی ، بینی عملی سربالا ، لبای
پر . بدون هیچ آرایشی پوست تیره . دختر رو اعصاب رو به روم زیادی لوند بود .
با چشاش دنبال کسی میگشت ، چشاش رو تک تک حاضرین که خیره بهش بودن
میچرخید ، با چشای جذابش ، چشاش نگاش رو چشام ، نگام ثابت موند ، با
چشایی که قصد داشت تنفری که ازش خبر نداشتم و تو وجودم تزریق کنه با قدم
های محکم که هر لحظه احتمال شکشتن پاشنه هاش و حتمی میکرد به سمتم اومد
، بدتر ازهمه با چشایی که تعجب و کمی اخم و مهمونم کرده بود ، نگاش میکردم.
انگشت اشارش و به سمتم گرفت ، به دستاش نگاه کردم کشیده با ناخونای کاشته
شده و فرنچ شده:
-تو آینازی ؟ آیناز رادش
w w w . r o m a n s a r a . c o m
ساکت موندم فقط تو ذهنم یک چیز میچرخید ، تلفن های مشکوک ، شبایی که دیر
میومد خونه ، صدای یک زن.
صدای عصبی هستی بلند شد:
-جنابعالی؟
با نگاه پر از تمسخر به هستی نگاه کرد:
-آتوسا
چشام بسته شد ، دستام مشت شد ، نفسم سنگین شد ، میدونستم چه خبره ، آره
میدونستم و این دستام و سرد میکرد ، سرم وسنگین و پلک هایی که رو هم افتادن و
دیگه هیچ، سکوت و تاریکی محض.
------------------------------
چشای سنگینم و باز کردم ، لبای خشکم و باز کردم ولی مزه خون تو دهنم حس
کردم ، خشکی لبام ، خون تو دهنم من و یاد آرتام و صدای پاشنه های کفشای آبی
انداخت.
romangram.com | @romangram_com