#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_240

پشت در تکیه به در اتاق لیز خوردم ، از خودم متنفر بودم که چطور گذاشتم تو قلبم
بیاد از خودم متنفر بودم که چطور اجازه دادم از حد خودش فراتر بره چطور گذاشتم
اینطوری شه ، سرم و به در تکیه دادم و چشام وبستم ، اشکام راه خودشونو باز کرده
بودن ، صدای بسته شدن در اعلام میکرد که میتونم کمی احساس آرامش کنم که
رفته ، از خونه رفته ، همونجایی رفته که هر شب میره پیش یک زن ، زنی که نه
میدونم کیه نه چه شکلی فقط صداش و میشناسم ، این صدا رو حتی اگه سالها هم
بگذره بازم یادم میمونه.
باید با رایان حرف بزنم باید بهش بگم اگه بعد از شنیدن اینکه ازدواج کردم بازم منو
بخواد ، اگه من و واسه اینکه یک اسم تو شناسنامم باشه بخواد...

اون و به مرد بی رحمم ترجیح میدم ، از اعتراف این حرف قلبم تکونی خورد و اشکای
داغم سوزانتر جاری شدن .
از جام بلند شدم با قدم های ریز به آینه نزدیک شدم ، چشام و با عصبانیت و اشک
به تصویر پژمرده خودم دوختم:
-ولی اولا باید این شرط و ببرم ، من بهت ثابت میکنم که بدون تو هم میتونم زندگی
کنم.
حرف تلخی بود ولی باید بتونم ، فردا میرم با رایان حرف میزنم همه چیزو بهش میگم
اگه قبول کرد میرم با آرتام حرف میزنم میگم که شرط و جلو بندازیم.
لبخندی به حرف خودم زدم و به سمت گوشیم رفتم شماره رایان و با مکث گرفتم،
چند تا بوق خورد که صدای خسته رایان تو گوشی پیچید:
-بفرمایید
-سلام آقا رایان ، خوبید؟
ساکت شد ، 6و 8دقیقه گذشت که صداش به گوشم پیچید:
-سلام آیناز خانوم خوبید؟ خانواده خوبن؟
-ممنوم ، ببخشید اگه بدموقع تماس گرفتم
-خواهش میکنم بفرمایید
-میخواستم ببینمتون مکث کرد با تعجب گفت:
-منو؟؟ اتفاقی افتاده؟
-بله شمارو نه ولی باید باهاتون حرف بزنم درباره پیشنهادتون کپ کرد ، این و از

romangram.com | @romangram_com