#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_184


دستاش گرفته بود ، تاب سفید 6نفره ای به چشمم خورد با ذوق دست آرتام و که تو
دستم بود کشیدم:
-وای آرتام تاب
اول با تعجب بعد با لبخند مهربونی دستم و گرفت:
-بیا بریم دختر کوچولو تابت بدم ببین چه ذوقیم کرده ، میگم خونمون واست تاب
بیارن از لفظ خونموم خیلی خوشم اومد ولبخندی به لبم.
من وروی تاب نشوند و خودش از پشت تاب و ملایم هل میداد. هر وقت که تاب
میخوردم از بادی که میوزید ، حریر لباسم تکون میخورد وتوری که روی سرم بود و به
بازی گرفته بود . صدای نفس های عمیق آرتام و شنیدم یکم برگشتم که خوب
ببینمش که با صورتی کبود شده مواجه شدم ، یکهو تاب و نگه داشت و ایستاد ،
کاملا برگشتم طرفش. دستی به موهاش کشید وبا کمال صداقت گفت:
-وقتی تابت میدم تورت میخوره تو صورتم، بوی عطر و شامپوتم که داره دیوونم میکنه
پاشو ، پاشو بریم . بعد زیر لبی گفت : خدا امشبو بخیر کنه
بعد از شام و خدافظی با مهمونا ، آرتام به سمتم اومد و گفت:
-بریم دیگه همه منتظرن برای عروس کشون
تران شنلم و آورد وروی شونه انداخت به سمت در باغ راه افتادیم که آرتام من و به
سمت خودش برگردوند و با اخم شنل و روی سرم انداخت و بازوهای وسینه برهنم و
پوشوند .
-این طوری میخواستی بری جای مردا ؟؟؟ اصلا تو چرا چادر سرت نیست؟؟؟
با حرص پوفی کردم که شنلو قشنگ تو صورتم انداخت، سرم و گرفتم بالا تا خوب
ببینمش:
-وای آرتام چرا گیر میدی خوب نمیبینم اینجوری میخورم زمین دستم و گرفت:
-با چشای من ببین
با حرف دو پهلوش حسابی خرکیف شدم . دستش و دور کمرم حلقه کرده بود و
کمکم میکرد بیام ، هستی و یاسی و تران هی مسخره بازی در میاوردن و میخندیدن ،
این از ریسه رفتناشون معلوم بود .

اجازه نداد چشمم به هیچ مردی بیفته سریع سوار ماشینم کرد ودرو بست .

romangram.com | @romangram_com