#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_163


- همون که همش دنبالته نگو نه که خودم با چشمهای خودم دیدمش

- من نمی فهمم تو چی میگی

دانیال که عصبانی شده بود گفت: فکر نکن من خرم این همون پسره است که تو اون باغه باهاش بودی

ستاره با عصبانیت گفت : اصلاً آره همونه تو رو سنن؟ زندگی من به خودم مربوطه

و در حالی که به سمت ساختمان قدم بر می داشت ادامه داد : تو این سرما منو کشونده بیرون ازم بازجویی کنه!

دانیال که صورتش برافروخته شده بود با چند قدم خود را به او رساند و مچ دستش را محکم گرفت و گفت : فکر نکن هر غلطی خواستی می تونی بکنی من نمی ذارم

ستاره که تلاش می کرد دستش را آزاد کندگفت : ولم کن دیوونه دستمو شکستی

دانیال مچش را بیش تر فشار داد و گفت : خودم آدمت می کنم

ستاره بالاخره دستش را آزاد کرد و گفت : هرغلطی دلت می خواد بکن

و به سمت ساختمان دوید.

وارد اتاقش شد. لباس هایش را عوض کرد وروی تخت دراز کشید. با اینکه بخاری را خاموش کرده بود باز هم احساس گرما می کرد.


romangram.com | @romangram_com