#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_161


روی یک صندلی کنار پنجره نشسته بود. خبری از سهیل نبود. دلشوره داشت ونمی دانست چگونه باید با او روبرو شود و او چه برخوردی خواهد داشت. با دیدنش در آستانه درکلاس نتوانست جلوی خود را بگیرد و به او نگاه کرد.

با تعجب دید که نگاه سهیل نیز به اوست و لبخند می زند. زود سرش را چرخاند و قیافه بی تفاوتی به خود گرفت. سهیل صندلی کناری او را اشغال کرد و با لبخند سلام کرد. ستاره سرش را به سمت او برگرداند و با سر جوابش را داد. سهیل سرش را به او نزدیک کرد و گفت: خوبی ؟

ستاره جوابی نداد و به دسته صندلی خیره شد. سهیل ادامه داد : می خواستم بخاطر رفتار این مدتم بخصوص اون شب ازت معذرت خواهی کنم می بخشیم ؟

سهیل که دید ستاره جوابی نمی دهد و همچنان به دسته صندلی خیره شده خود را به صندلی اش نزدیکتر کرد و آرام گفت : من آدم تنهایی ام ستاره ، خواهش می کنم نذار بیشتر از این تنها بمونم!

بالاخره سرش را بالا آورد و با چشمان مشتاق سهیل که به او لبخند میزد مواجه شد. سعی کرد جمله ای برای گفتن به او پیداکند که استاد وارد کلاس شد و سهیل از صندلی او فاصله گرفت.

سهیل دوباره گوشه ای از محوطه ایستاده بود و مثل همیشه به او که منتظر سرویس بود نگاه می کرد. ستاره از این فاصله هم می توانست برقی را که در چشمان سیاه رنگش می درخشید، ببیند. دیگر نمی توانست خود را گول بزند ، عاشق این چشمها شده بود.

* * *

ستاره کیفش را برداشت و با حرص گفت : آخه مادر من ، من بیام تولد عمه سوزان که چی بشه؟!

راحله در حالی که برق سالن را خاموش می کرد گفت : منم همچین دوست ندارم برم ولی اگه نریم می گن بخاطراوندفعه ناراحت شدیم قهر کردیم زشته

- این زشت و زیبای شما آخر منو جوون مرگ میکنه مامان

راحله اخم کرد و گفت : خدا نکنه زبونتو گاز بگیردختر


romangram.com | @romangram_com