#قفل_پارت_248
به من نگاه کرد و ادامه داد: مراقب زندگیتون باش.
لبخند نرمی زدم و گفتم:
- چشم.
- بذارید برسونمتون.
به نرمی موهای احتشام رو لمس کرد و گفت:
- راننده پایین منتظرمه؛ تو پیش خانوادهات بمون.
- آخه...
- خداحافظ.
هر دو ایستادیم و به مادرش که داشت میرفت پیش الناز که خارج از کشور زندگی میکرد، نگاه کردیم.
در خونه به آرومی بسته شد. به احتشام که اشک توی چشمهاش جمع شده بود نگاه کردم. دستش رو گرفتم و با هم به اتاقمون رفتیم.
نگاهت که میکنم چیزی مرا از نداشتنها جدا میکند،
با تو که میخندم قفلهای این روزها باز میشوند،
عاشقانه صدایم میکنی، نامم دل انگیزترین آوای دنیا را به خود میگیرد،
چه خوش اتفاقیست با تو بودن!
*پایان*
romangram.com | @romangram_com