#قفل_پارت_246

- بیاید بشینید.

احتشام نیم نگاهی به من کرد، دستم رو گرفت و با هم به سمت مبل‌ها رفتیم و نشستیم.

- طلوع خوابه؟

احتشام جواب داد:

- بله.

به آرومی سرش رو تکون داد و گفت:

- دوست داشتم توی تولدش باشم؛ اما گفتم شاید شما دوست نداشته باشید.

احتشام اخم ظریفی کرد و گفت:

- این چه حرفیه مامان؟ من اگه اصرار نکردم، گفتم شاید شما راحت نباشید.

مادرش گره روسری ابریشمی‌ش رو باز کرد و گفت:

- تو چی عروس؟

سرم رو بالا گرفتم و مستقیم به چشم‌هاش نگاه کردم.

- حق با احتشامه.

لبخند زد، آروم و مهربون! سرش رو پایین انداخت و به انگشتر نگین قرمز توی دست چپش نگاه کرد.

- شاید اگه من این‌قدر مغرور نبودم، این همه اتفاق تلخ نمی‌افتاد. شاید حالا المیرای من هم زنده بود و یه بچه داشت.

درکش می‌کردم، اون یه مادر بود که بچه‌اش رو از دست داده. تلخه؛ خیلی!

با گوشه‌ی روسری اشک توی چشم‌هاش رو پاک کرد و گفت:

- شاید اگه همون موقع که احتشام گفت تو رو دوست داره، اون رفتار‌ها رو نمی‌کردم. حالا همه دور هم بودیم؛ اما حالا خوشحالم که حداقل احتشام به اون چیزی که می‌خواست رسیده و یه زندگی خوب داره.

زیپ کیفش رو باز کرد و از داخلش جعبه‌ی کوچیک کادو پیچ شده‌ای بیرون آورد، روی میز گذاشت و گفت:

- هدیه‌ی تولدت طلوعه.


romangram.com | @romangram_com