#قفل_پارت_236

با چشم به من اشاره کرد و گفت:

- خیلی نگرانت بود.

طاها همون‌طور که دستش پشت کمرم بود فشار خفیفی داد و گفت:

- می‌دونم، دل من هم پیش شما بود.

به چشم‌های قرمزش نگاه کردم، معلوم بود که حسابی خسته‌ست و خوابش میاد. بازوش رو گرفتم، خواستم حرف بزنم که چهره‌اش جمع شد. با تعجب به صورتش و بازوش که توی دستم بود نگاه کردم، کمی بازوش رو از روی کت زرشکیش لمس کردم. می‌تونستم برآمدگی که روی بازوش وجود داشت رو حس کنم.

طاها که انگار متوجه شده بود، کمی خودش رو عقب کشید. با استرسی که به یک‌باره به جونم ریخته شد گفتم:

- چی شده؟

صورتش رو به حالت عادی برگردوند و سعی کرد که معمولی رفتار کنه؛ اما من پر از تشویش شده بودم.

- خوب...

نذاشتم جمله‌اش رو بگه، با عجز گفتم:

- طاها!

نگاهش رو از چشم‌هام گرفت، سرش رو پایین انداخت. سرم رو خم کردم و بهش خیره شدم.

صدای آرومش رو شنیدم که گفت:

- چیز مهمی نیست، یه خراش ساده‌ست.

- خراش ساده؟ برای یه خراش ساده اخم می‌کنی؟ برای یه خراش ساده این همه باند دور بازوت پیچیده شده؟

- طراوت!

نگاهم رو از طاها گرفتم و به لاله که صدام زده بود نگاه کردم.

- نمی‌بینی خسته‌ست؟ بازخواست رو بذار برای بعد!

چرا می‌دیدم خسته‌ست؛ اما نمی‌تونستم خودم رو آروم کنم. کسی حالم رو درک می‌کرد؟

همین چند ساعت پیش از خدا خواسته بودم هر چی صلاحه پیش بیاد؛ اما حالا داشت قلبم از جاش کنده می‌شد! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که آرامش خودم رو حفظ کنم.


romangram.com | @romangram_com