#قفل_پارت_219
سرش رو تکون داد و به سقف خیره شد، نگاهش روی لامپ بالای سرمون رفت و آمد کرد.
- از این تصویر وحشتناکتر بود؟
دستبندش رو بالا گرفت و با چشم به لباس آبی رنگ زندان اشاره کرد.
صندلی رو عقب دادم و ایستادم.
- بود، خیلی وحشتناکتر!
- وقتی پلیس رسید و تو رو بیهوش از اتاق بیرون آوردن، حس کردم که قلبم شکافته شد. حس کردم که از قلبم خون جاری شد و روی زمین ریخت...
آرنجش رو روی میز گذاشت و دستهاش رو روی دهنش گذاشت، چند دم و بازدم عمیق کرد و در نهایت گفت:
- کاش این تصویر هم بشکنه.
پلک زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. ریز، طوری که فقط خودم و خدا بشنوه گفتم:
- کاش!
***
دست راستم رو به سمت آسمون گرفتم. چند دونهی ریز برف توی دستم نشست، از سرماشون لبخندی زدم و به آب شدنشون توی کف دستم نگاه کردم.
امروز رفته بودم پیش روانپزشک؛ نیاز داشتم که برای یکی حرف بزنم. حرفهایی که به هیچ کس نگفته بودم، حرفهای که توی دلم مونده بود و من نیاز داشتم که بیرون بریزمشون. خسته شده بودم از این همه حرف نگفته، از این همه گرهی کور.
طاها بهم معرفیش کرد، زنی حدودا ۵۰ ساله با اخلاقی فوق العاده مهربون و دلچسب. طاها گفت مدتی رو پیشش میرفته و بهش کمک زیادی کرده. من هم رفتم تا شاید سبک بشم، نگاه آرومش ناخوداگاه من رو وادار کرد که ناگفتههام رو بگم.
از وقتی۱۵- ۱۶ سالم بود تا حالا که ۲۷ سالم هست رو گفتم. از وضع مالی و زندگی خوبمون تا ورشکستگی شرکتی که پدرم حسابدارش بود گفتم. گفتم که چطور یک شبه شرکت ورشکست شد؛ مدیر عامل شرکت فرار کرد و پدرم موند با کلی چک بیمحل دست مردم. از وقتی که مجبور شدیم همهی خونه زندگی و ماشینمون رو بفروشیم تا بتونیم چکهای پدرم رو پاس کنیم و به تهران بیایم.
از آقای رجبی گفتم؛ کسی که یکی از دوستهای پدرم بود و تو شرکتی که پدرم کار میکرد سرمایهگذاری کرده بود. وقتی دار و ندارمون رو بهخاطر زندان نیفتادن پدرم فروختیم، بهمون پیشنهاد داد تا از شیراز به تهران بیایم. گفت به تازگی یه مجتمع ساخته و براش دنبال یه سرایدار هست. با این که این شرایط برامون سخت بود؛ اما پدرم قبول کرد، مادرم هم حرفی نزد چون میدونست دیگه نمیتونیم به شرایط گذشته برگردیم.
از عشق بین مادر و پدرم گفتم، از اینکه مادرم خم به ابرو نیاورد و کنار شوهرش موند. از اینکه چقدر سنگ صبور هم بودن، از محبتی که بینشون موج میزد.
از خونهی سرایداری کوچیکمون گفتم تا گرمایی که توش بود. از خوشبختیمون با وجود مشکلات مالی، از رابطهی خوبم با طاها گفتم. از خندههای بیدغدغهام، از درس خوبم که قبولی تو کنکور تنها هدفم بود. از طاها که عاشق پزشکی بود تا اولین دیدارم با احتشام. گفتم و گفتم، از حسهای خوب و بدم موقع بودن با احتشام تا خاطراتی که لبخند به لبم میآورد تا لحظههای تلخی که گذشته بود. از روزی که با المیرا دعوام شد گفتم؛ از این که من مقصر نبودم و بیگـ ـناه مجازات شدم. از همهی لحظههای کندی که تو زندان گذشت، از حاملگیم و حال خرابم. از خودکشی نافرجامم تا نجاتم توسط لاله، از دوستی عمیقی که بعدا با لاله پیدا کردم تا کابوسهای شبانهام گفتم. از شنیدن خبر ازدواج احتشام تا وقتی که از زندان آزاد شدم گفتم.
راه افتادم. کف خیس دستم رو به پالتوم کشیدم و توی جیبم فرو کردم تا گرم بشه.
حس میکردم سبک شدم، حس پرواز داشتم، من گفته بودم. از همه چیز، از رفتار تلخ احتشام توی خونهاش تا رفتار عجیبش توی خونهی پدریش. از دزدیده شدنم تا خواب وحشتناکی که دیده بودم.
romangram.com | @romangram_com