#قفل_پارت_188

با صدای که پر از نفرت بود گفتم:

- شاید چون می‌دونستی چقدر منفوری!

لبخند زد، از اون لبخند‌هایی که وقتی یه جمله‌ی عاشقانه به کسی میگی می‌زنه. این که برای بار هزارم بسوزم و خاکستر بشم عجیب بود؟

با ابرو به غذا اشاره کرد.

- بخور، رنگت پریده!

به سمت در اتاق رفت که گفتم:

- می‌خوام نماز بخونم.

ایستاد، کمی چرخید و بهم نگاه کرد.

- این‌جا مسجد نیست!

- مگه فقط تو مسجد نماز می‌خونن؟ از توی کیفم مهرم رو بیار. کمی هم خاک از توی حیاط برام بیار.

کف دستش رو به پیراهن خوش رنگ آبیش کشید و گفت:

- خاک؟

دست باندپیچی شده‌ام رو بالا گرفتم و گفتم:

- می‌خوام تیمم کنم، تمیز باشه... لطفا!

ابروی راستش رو بالا انداخت و با حالت مسخره‌ای گفت:

- چشم بانو.

چشمکی زد و بیرون رفت. چشم‌هام رو به هم فشار دادم، آدم‌ها تا چه حد می‌تونستن تغییر کنن؟ احتشام تغییر کرده بود یا از اول همین‌طوری بود و من ندیدم؟

متاسف بودم؛ برای خودم، برای احتشام، برای انتخابم، برای سرنوشتم.

دستی به پیشونیم کشیدم، آه از این سرنوشت.

نگاهم به لیوان کمر باریک شیشه‌ای که توش نوشابه بود افتاد، با این می‌تونستم خودم رو خلاص کنم! به مچ دستم نگاه کردم، قبلا هم سعی کرده بودم خودم رو خلاص کنم، فقط فکر می‌کردم که خلاص میشم! اون موقع با خدا دوست نبودم، خدا بود؛ اما من نبودم ولی حالا که داشتمش؛ هرگز دست به چنین کاری نمی‌زدم. من خدا رو داشتم و مطمئن بودم که خدا دستم رو می‌گیره و من رو رها نمی‌کنه. مگه میشد کسی که از رگ گردن بهم نزدیک‌تره، رهام کنه؟


romangram.com | @romangram_com