#قفل_پارت_186

- نه این که فکر کنی دوستت نداشتم، چرا داشتم، هنوز هم دارم. همه‌ی حرف‌هایی که بهت زدم از احساساتم حقیقت بود؛ اما تو عشق دومی! پس دلگیر نشو.

فکر می‌کرد دلگیرم؟ اصلا دلی مونده بود؟ وای! وای! هنگ کرده بودم، عجیب بود؟

به سمت در رفت، محتویات معده‌ام بالا و پایین رفت، جون توی تنم نبود؛ اما به بدنم تکونی دادم و بلند شدم.

- باید برم دستشویی.

ایستاد و به سمتم برگشت، نگاهش توی صورتم که مطمئنم رنگ توش نمونده بود گشت. جلو رفتم، در رو باز کرد و بیرون رفت، من هم به دنبالش رفتم. از راهرو گذشت و اولین دری که کنار راهرو بود رو باز کرد و عقب ایستاد. داخل رفتم و در رو با صدا بستم، صداش روی ذهنم خط انداخت. جلوی آینه ایستادم، آب یخ رو باز کردم و به صورتم پاشیدم. یه مشت، دو مشت، سرم رو خم کردم و زیر آب گرفتم. نمی‌دونستم خنکاش حالم رو بهتر می‌کرد یا بدتر! اصلا چیزی برای بهتر شدن وجود داشت؟

تکه‌های پازل توی ذهنم کنار هم چیده شد، احتشام طاها رو وارد باندشون کرده و حالا طاها فرمولی که خیلی برای احتشام مهم بوده رو برداشته و رفته، همین! چقدر توضیحش کوتاه و مختصره! ولی یه دنیا حرف پشتشه، یه دنیا!

سرم به دوران افتاده بود، این روزگار لعنتی داشت با من چی‌کار می‌کرد؟ روزگار با احتشام؟

سرم رو بیشتر زیر آب گرفتم که در باز و قافیه‌ی احتشام ظاهر شد. دلم نمی‌خواست نگاهم به چهره‌اش بیفته، ازش متنفر بودم؟ نه، چیزی فراتر بود. انگار همه‌ی وجودم پایین ریخته بود،چقدر روی واقعی آدم روبه‌روم تلخ بود.

شر شر آب برام آرامشی کوتاه به همراه داشت؛ اما بستمش، این آرامش کوتاه رو دوست نداشتم دلم آرامش همیشگی می‌خواست.

از کنارش رد شدم، بوی عطر گرمش حالت تهوعم رو تحریک می‌کرد. انگار به جز خودش کس دیگه‌ای این جا نبود.

من رو به اتاق برگردوند و رفت، رفت و ندید چه آتیشی به جونم انداخته. آخ که یادآوری حرف‌هاش خون رو توی رگ‌هام منجمد می‌کرد.

سرم رو به لبه‌ی مبل تکیه داده و چشم‌هام رو بسته بودم. تو این دنیا بودم و نبودم!

زیر لب ذکر می‌گفتم و از خدا می‌خواستم کمکم کنه. از خدایی که از رگ گردن به من نزدیک‌تر بود می‌خواستم آرومم کنه، مراقب طاها باشه و همه چیز رو ختم به خیر کنه.

«اِنَّ رَبّي لَسَميعُ الدُعاءِ »

« خدای من قطعا شنوای دعاست»

صدای باز شدن در اتاق اومد، چشم‌های بی‌حالم رو باز کردم. با سینی غذا وارد شد، روی میز نزدیکم گذاشت و گفت:

- بخور!

دستور داده بود! حس گوسفندی رو داشتم که قبل از قربانی کردن بهش آب و غذا می‌دادن، حسم جالب بود؟

- قضیه‌ی اون فیلم دروغ بود؟

به چشم‌های بی‌روحم نگاه کرد، دست‌هاش رو توی جیب شلوارش کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com