#قفل_پارت_162
سرم رو تکون دادم و وارد اسانسور شدم. اول لاله و بعد شاهرخ داخل شد.
- کجا میرید؟
- خرید!
- چه جالب! من هم داشتم میرفتم خرید.
دوباره نیمنگاهی به لالهی سر به زیر انداخت، من هم به صورت شیش تیغهاش نگاه کردم و چشم غرهای بهش رفتم که خندهاش گرفت و گفت:
- خوشحال میشم برسونمتون!
با احتساب هوای سرد، برف و گیر نیومدن تاکسی گفتم:
- لطف میکنی!
لاله سرش رو بالا آورد و متعجب نگاهم کرد. چشمک نا محسوسی بهش زدم که از چشمهای تیزبین شاهرخ دور نموند و ابروهاش رو بالا داد.
- خواهش میکنم.
به پارکینگ رفتیم و سوار ماشین خوش رنگ ابی کاربنیش شدیم.
- خب کجا برم؟
- همین فروشگاه سر خیابون ما رو پیاده کن.
"چشم" کشداری گفت و راه افتاد. بارش برف بیشتر شده بود و هوای آلودهی تهران سنگینتر! جلوی فروشگاه ماشینش رو پارک کرد، بهم نگاه کرد و گفت:
- خریدتون خیلی طول میکشه؟
- نه، چند تا چیز کوچیکه.
از جیب شلوارش کیف پولش رو بیرون آورد و گفت:
- تا سر چهار راه میرم و برمیگردم، منتظرم باشید بیام دنبالتون.
بعد کارتی بیرون آورد و گفت:
- لطفا برای من هم یه بسته شکلات سفید بگیر.
romangram.com | @romangram_com