#قفل_پارت_156
- خدا کنه خالی باشه!
تاکسی بهمون رسید و من با دیدن صندلیهای خالیش نفس آسودهای کشیدم. با لاله سوار شدیم و من آدرس دادم.
لاله سرش رو به شیشهی خنک سمند زرد تکیه داد و در حالی که به ریزش اولین برف زمستونی نگاه میکرد گفت:
- کجا میریم طراوت؟
دستم رو روی دستش که دسته گل رو گرفته بود گذاشتم، فشار خفیفی بهش وارد کردم و گفتم:
- خونهی خواهرت.
به صورتم نگاه کرد و ابروهای پر و کوتاهش رو بالا فرستاد.
- کدوم خونه؟
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- میگن مهریه از شیر مادر حلال تره، راسته؟
کمی به سمتم خم شد و با تعجب گفت: از چی حرف میزنی؟
به صورت پر از تعجبش نگاه کردم و لبخند زدم.
- گفتم که چقدر دلم برات تنگ شده بوده؟
راست نشست و گفت:
- نگفتی، از چشمهات خوندم.
- چقدر خوبه که آدم خواهری داشته باشه که حرفهاش رو از چشمهاش بخونه.
دستم رو که روی دستش بود گرفت و بالا آورد، توی چشمهاش اشک حلقه زد. قبل از اینکه پشت دستم رو ببوسه، خم شدم و گونهاش رو بوسیدم.
- نمیدونی چقدر حرف دارم که برات بزنم.
سرش رو به سرم تکیه داد و گفت:
- تو جون بخواه.
romangram.com | @romangram_com