#قفل_پارت_153
موهاش به اینطرف و اونطرف پخش و پلا شده بود، از اینجا میتونستم رگ متورم شدهی گردنش رو ببینم و فکش رو که محکم به هم فشار میداد.
- شاید هم دیدن و نخواستن بگن!
شقیقهام به شدت نبض میزد، قلبم از این حرف به درد اومد؛ یعنی ممکن بود کسی دیده و فهمیده باشه اما چیزی نگفته باشه؟ آخه چرا؟ یعنی یه آدم میتونه اینقدر راحت با زندگی یه آدم دیگه بازی کنه؟ نه، شاید هم واقعا کسی ندیده باشه.
- تمام روزهای که دادگاه داشتید دلم میخواست بیام اما نتونستم. تو در مورد من و ازدواجمون به کسی چیزی نگفتی حتی با وجود آبروریزی که شد؛ اما من پیش خودم شکسته بودم؛ به انتخابم، به تو، شک کرده بودم، اینکه کسی رو انتخاب کردم که به خانوادهام آسیب رسونده. غرورم شکسته بود، این رو فقط خودم میدونستم و میدیدم. نمیتونستم آتیش خشمم رو کنترل کنم، نتونستم طراوت! اما آخرین دادگاه اومدم، خواستم بیام جلو؛ ولی باز هم نتونستم. وقتی داشتن از دادگاه بیرونت میآوردن دیدمت. کلی آدم و مامور دورت ریخته بودن، خبرنگارها عکس میگرفتن، تو سرت رو پایین انداخته بودی و انگار تو یه دنیای دیگه بودی. از اون فاصلهی دور، رنگ و روی پریدهت رو دیدم، لاغر شده بودی... خیلی! وقتی دیدمت زانوم خم شد، قلبم شکست، همهی وجودم چشم شد تا عشقم رو ببینم، کسی که یه روز برای داشتن له له میزدم.
چقدر تو اون روزها منتظر احتشام بودم تا بیاد، حتی اگر میاومد و بهم سیلی میزد، حتی اگر بهم فحش میداد؛ اما نیومد و این نیومدنش داغ بدی رو روی دلم گذاشت. تو اون روزها از خودم بیشتر از هر کس دیگهای متنفر بودم، این عذاب رو لایق خودم میدونستم، اینکه به اون حال و روز افتاده بودم رو فقط خودم مقصر میدیدم. چقدر کند و تلخ گذشت، هر ثانیهاش عذاب بود، هر لحظهاش تهوع آور بود، واقعا چقدر جون سخت بودم که از اون روزها گذشتم! مرگ تک تک آرزوها و رویاهام رو دیدم، مرگ اعضای خانوادهام رو دیدم، مرگ قلب و روحم رو دیدم، مرگ لحظههای جوونیم رو دیدم و دووم آوردم. واقعا چطور؟
همه چیز دست به دست هم داد تا من به این نقطه از زندگیم برسم.
- آره، من به اندازهی تو عذاب نکشیدم؛ اما هیچ شبی نبود که خوابت رو نبینم... که توی فکر و خیالم نباشی! تو که رفتی، آرامش از زندگیم رفت. دیگه هیچ چیز برام معنایی نداشت، لبخندهام فقط یه نقاب بود برای حفظ ظاهر، برای اینکه دیگران نبینن که چقدر داغونم. شریان حیاتی زندگیم قطع شده بود، تو شریان حیاتی زندگیم بودی!
سر انگشتهام به خاطر فشاری که به دستم وارد کرده بودم سفید شده بود، روی تیرهی کمرم عرق نشسته بود و قلبم وحشیانه میزد. هیچ وقت فکرش رو نمیکردم یه روز برسه که احتشام این حرفها رو بهم بزنه! اصلا فکر نمیکردم دوباره ببینمش چه برسه به گفتن این حرفها.
سرم رو بالا آوردم و گفتم:
- دیگه گفتن این حرفها هیچ فایدهای نداره!
سرش رو تکون داد، چند تار از موهای مشکی پریشونش روی پیشونیش نشست.
- فقط میخوام بدونی من چی کشیدم.
- فکر میکنی اگر بشنوم که تو آرامش نداشتی خوشحال میشم؟
به پنجره تکیه داد و در حالی که ساعت روی مچ دستش رو باز میکرد گفت: میدونم چی توی ذهنت میگذره! فکر میکنی حالا که ازدواج کردم و بچه دارم همه چی بر وقف مرادمه؛ اما اشتباه میکنی! این زندگی و این ازدواج هیچ لذتی برای من نداشته و نداره...
حرفی نزدم، دلم نمیخواست احتشام هم دیگه حرفی بزنه. به اندازهی کافی این روزها ذهنم درگیر هست نمیخواستم بیشتر از این گیج و سر درگم بشم، آره! روزی که شنیدم احتشام ازدواج کرده، نفسم گرفت، قلبم تیر کشید؛ اما حالا دغدغههای مهمتری داشتم! حالا نمیخواستم از زندگی احتشام کشف راز کنم و روحم رو خستهتر از اینی که هست بکنم.
از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاق خواب رفتم که گفت: شاید از من متنفر باشی؛ اما من هیچ وقت نبودم! حتی وقتی که خودم رو به در و دیوار میکوبیدم تا عذابت بدم!
- من پیش سام میخوابم!
وارد اتاق شدم و در رو آروم بستم. به سام که آروم و معصوم خوابیده بود نگاه کردم، چرا هیچ شباهتی به احتشام نداشت؟
کنارش لبهی تخت نشستم. دقیق به چهرهی غرق در خوابش نگاه کردم، چقدر دوست داشتنی بود. کنارش خوابیدم و سعی کردم ذهنم رو از همه چیز خالی کنم. با این فکر مشغول و تن خسته راه به جایی نمیبردم!
***
romangram.com | @romangram_com