#قشاع_پارت_96

-آـی..آی خدا...
امیرعباس-خدایا من چیکار کنم از دست این زن..تکون نخور تختو یه ذره بیارم بالا بتونی شیرش بدی..
با حرص گفتم:
-گفتم نمی خوامش!
امیرعباس-هونیا وادارم نکن ها..!دارم خودمو خیلی کنترل می کنما،من امیرحسین نیستم هونیاها!ناز کشیدنم حد داره حدش که بگذره با روش خودم به راه می یارمت پس سرکشی نکن..! «با بغض و چونه ی لرزون نگاهش کردم..امیرحسن بی معرفت کجائی؟!!الأن به تو نیاز دارم تو خواستی که این بچه باشه حالا چرا وقتی باید باشی نیستی؟!من تو رو می خوام...امیرعباس عاصی شده و کلافه بود،خستگی از چهره اش می بارید به زور لحنشو آروم می کرد...» هونیا گریه نکن،وای هونیا دق آوردی منو چرا گریه می کنی؟!
بچه تو ب*غ*لش شروع به گریه کرد انگار بچه گربه بود!اونقدر صداش ضعیف بود که حد نداشت،دلم برای بچه ام کباب شد که اینقدر نحیفِ ولی بازم نمی خواستمش..از وقتی که اسباب بودنش فراهم شد زندگیمون کنفیکون شد،حالا من باهاش چیکار کنم؟!هم اتاقیم گفت:
هم اتاقی-مادر یه کاری بکن،بچه ات هلاک شد!بچه اتو بذار تو ب*غ*لش کمکش کن شیرش بده..
امیرعباس عاصی تر شد و نشست کنارم و آروم گفت:
امیرعباس-هونیا،محرمم نیستی نذار وادار شم!بچه گرسنه ست،می دونی که این بچه چقدر برام مهمه پس بخاطرش دین و ایمانمو می ذارم زیر پام،اینطوری نکن..هونیا با توأم..!
رومو برگردوندم و امیرعباس لباسمو گرفت..دستشو پس زدم و گفتم:
-نکن..

romangram.com | @romangram_com