#قشاع_پارت_85

عمو رسول-عرشیا برو ماشینتُ از پشت ماشینم بردار
عرشیا دوئید سوار ماشینش شد و امیرعباس گفت:
امیرعباس-دستتو بده من..آروم بشین..
-لباسم خیسه!
امیرعباس-اشکال نداره..سردت شده؟ «خم شد بخاری رو روشن کرد و گفت» الأن گرمت میشه
مچ دستشو گرفتم و گفتم:
-امیرعباس ببخشید که...
واااـــی مگه می شد دردشو تحمل کرد!؟عمو رسول با هول زدگی گفت:
عمو رسول-امیرعباس بشین بریم یان بچه از درد هلاک شد..امیرعباس نشست و عمو رسول بدون اینکه منتظر ملیح مامان بمونه سریع ماشینُ از پارکینگ درآورد و به سمت بیمارستان حرکت کردیم،امیرعباس برگشت به طرف عقب و گفت:
امیرعباس-نترس الأن می رسیم..
-اگر من مردم قول میدی از بچه ام خوب مراقبت کنی؟

romangram.com | @romangram_com