#قشاع_پارت_267
موبایلم زنگ خورد دیدم باز امیرعباسِ،حتما می خواد بگه چرا نرسیدی خونه زنگ زدم گوشی برنداشتی..!
-بله؟!
امیرعباس-هونیا بیام ببینم بفهمم رفتی کلانتری تو می دونی و روی سگ من ها!! «به هدی نگاه کردم و امیرعباس ادامه داد» فقط دوست دارم بفهمم رفتی اونوقت...
-ببخشید که داداشمه ها نمی تونم بی بخار باشم!
امیرعباس-پس برو ولی اومدی خونه من می دونم و تو،با یه بچه ی کوچیک می خوای راه بیفتی بری تو کلانتری که چند منِه؟!باز ریختتُ ببینند و پای زندگی ما رو بکشن وسط؟شد من یه حرفی به تو بزنم گوش بدی؟
-خیله خب امیرعباس اَه!
هدی-دیدی؟!اینا دست پرورده ی استاد شریعتیند،زن ها باید «مشتشو بالا گرفت و بست و ادامه داد» در چنگ باشن در راستای نکاه خودشون..در تعجبم هنوز تو اینطوری می گردی و امیرعباس چادر سرت نکرده!
-خیله خب سَقت سیاهه که هر چی می گی سرم می یاد
رفتیم خونه یه خروار جعفری دم کردم یه خروار گل گاوزبون،چای زعفرونی و ... وااای که تا امیرعباس بیاد من خودمو با انواع اقسام تجویزهای هدی ترکوندم...یه دستم به تلفن بود یه نگاهم به ساعت،مهران هنوز بازداشتگاه بود و هیچکس هم جواب تلفنشو نمی داد،دلم به شور افتاده بود معلوم نبود چه اتفاقی افتاده که کسی جواب تلفنشو نمی ده..شماره ی امیرعباسُ گرفتم و بعد کلی بوق آزادزدن بالأخره تلفنُ برداشت و گفت:
-بله؟
-امیرعباس!معلومه کجائی؟!چرا تلفنتُ اینقدر دیر جواب دادی؟رفتی کلانتری؟
romangram.com | @romangram_com