#قشاع_پارت_261

هدی برزخی شد و گفت:
-خُـ لـَ ـم؟!
-امیرعباس بفهمه چی؟!خاک بر سرم کنند!
-هنوز که ویار نداری هان؟! «گوشه ی لبمو گزیدم و هدی گفت» دارــی؟!
-راستش دیشب و پریشب از وسط خواب بیدار شدم برم دستشوئی الکی عق می زدم ولی خب مجردم بودم اینطوری شدم گفتم شاید...
-واقعا که هونیا انگار اولین بارتِ حامله می شی..سرِ سورن هم برای همین تا مدت ها نمی دونستی حامله ای چون علائم بارداری رو به چیزای نامربوط ربط می دادی!
رفتیم داروخونه و یه بی بی چک خریدیم و پشت بندش رفتیم آزمایگاه تا نوبتمون بشه من رفتم به دستشوئی تا از بی بی چک استفاده کنم،تو دلم کلی نذر و نیاز کردم که حامله نباشم..هدی هم پشت در با سورن ایستاده بود که آهسته در زد و گفت:
-هونیا؟
در رو نیم باز گذاشتم و هر دو چشم به بی بی چک دوختیم و گفتم:
-وای خدایا بسم ا... نباشم که صرفا بدبختم،یه لنگه هوا یه بچه ی دیگه نه..چشامو بستم و صلوات فرستادم که یهو هدی گفت:
-خـــاک بر سرت هونیا «بدون اینکه چشمامو باز کنم پاهام شل شد و هدی به سختی آرنجمو گرفت و گفت» پاشو خاک بر سرم هونیا..!

romangram.com | @romangram_com