#قشاع_پارت_249

توی آشپزخونه داشتم به سورن شیر می دادم که بلند شدم سرکی به هال کشیدم دیدم تلویزیون داره یه فیلم کمدی نشون می ده و عرشیا و هدی و امیرعباس هر سه تائی زل زدن به تلویزیون با یه من اخم،هر کی ندونه فکر می کنه دارن فیلم درام تلخ نگاه می کنند معلوم بود فکر هر کدوم به یه سوی دیگه است و اصلا تلویزیون نگاه نمی کنند..امیرعباس منو دید و بلند شد اومد سورنُ ازم گرفت و در حالی که پشت سورن رو می زد گفت:
امیرعباس-التهاب صورتت و سرخیش خوابیده اگر هنوز می سوزه ببرمت دکتر،هان؟!
-نه اصلا یادم رفته بود
امیرعباس لبخندی زد و با شیطنت گفت:
امیرعباس-پس آ*غ*و*ش من شفاخونه است و خودم خبر ندارم!قبلش گریه و کلی کولی بازی که صورتم سوخته و تاول نزنه،بعدش یادت رفت؟!
خندیدم و امیرعباس سورنُ به هال برد...
-چی؟!! «سورنُ زمین گذاشتم و پامو جمع کردم و به مهران زل زدم و گفتم» حتما سرت خورده به یه جائی نه؟!دو ماه پیش توی اون اتاق به من قول ندادی میری با امیرعباس حرف می زنی که عقدم کنه؟!حالا اومدی میگی اگر هم خواست عقدت کنه بگو نه صیغه بمونیم؟!مگه مغز خر خوردم!؟بچه ی من هشت ماهشه هنوز شناسنامه نداره مهران می فهمی چی می گی!؟
مهران-من برای اینکه لعیا رو بگیرم به حمایت یکی از اون خونواده احتیاج دارم!
-خب این چه ربطی به صیغه ی من داریه!؟
مهران با آرامش گفت:
مهران-هونیا می دونی چقدر دوستت دارم چقدر برام عزیزی ولی واقعا به کمکت احتیاج دارم ترو خدا کمکم کن

romangram.com | @romangram_com