#قشاع_پارت_224

غرورش به امیرعباس بدوزه و سکوت کنه به امیرعباس نگاه کرد و .. امیرعباس دست
سورنُ از دهنش کشید بیرون و مهران گفت:
امیرعباس به من نگاه کرد و من چشم از امیرعباس گرفتم - « ! مهران ما یه قراری داشتیم
قرار بود صبر کنی،قرار بود یه جور دیگه » و به سورن نگاه کردم که مهران ادامه داد
مراقب خواهرم و بچه اش باشی نه اینکه دستشو بگیری بیاری توی یه خونه ی مجزا و
کل فامیل هم خبر کنی که دارید با هم زندگی می کنید،رسم و سنت به جا آوردی...
امیرعباس جدی برگشت به مهران که ایستاده بود نگاه کرد و گفت:
امیرعباس میراث م،حقمه،زن و بچه ی برادرم بعد از مرگش زن و بچه ی من محسوب -
به امیرعباس نگاه کردم که با یه حسی اینا « می شن،چشم بد دنبالش بود،جوو ن خوشگله
کسی پشتش نبود،بابات کنار کشیده بود... » رو می گفت
مهران طلبکارانه گفت:

romangram.com | @romangram_com