#قشاع_پارت_218
سبدُ توی ظرفشوئی گذاشتم و برنجُ از روی اجلق برداشتم و در حالی که می خواستم توی سبد خالی کنم امیرعباس آروم گفت:
امیرعباس-مواظب باش خودتُ نسوزونی!
آب سردُ باز کردم روی برنج و یه نیم نگاه بهش کردم همونطوری کنار ظرفشوئی ایستاده بود و نگاهشو خیره به سبد برنج دوخته بود و پلک نمی زد،سورن تا منو دید خندید و دلم غش رفت براش و گفتم:
-جــان مامان؟
سورن هم انگار فهمید که دارم نازش می دم و دلم غش می ره برای خنده اش،بیشتر صدا از خودش درآورد و دست و پا زد و قان و قون هاش آشپزخونه رو گرفته بود انگار داشت باهام حرف می زد...یه سیب زمینی بزرگ برداشتم تا پوست بکنم و کف قابلمه بذارم که امیرعباس گفت:
امیرعباس-مواظب باش دستتو نبری!
عاصی شده با شونه های افتاده و صورتی منقبض شده به سیب زمینی نگاه کردم و آروم گفتم:
-من بیست و دو سالمه می تونم از خودم مراقبت کنم می شه جای بکن نکن هات بری بچه رو عوض کنی؟!
امیرعباس خیلی خسته نگام کرد و گفت:
امیرعباس-نه!
با حرص شروع کردم به سیب زمینی پوست کندن که هدی اومد و گفت:
romangram.com | @romangram_com