#قشاع_پارت_207

از جا بلند شدم و گفتم:
-امیرعباس!سورن من گرسنه است!اینو می فهمی؟
امیرعباس انگار توی یه عالم دیگه بود،روسریمو از سرم برداشت و منو کشید طرف خودش،پسش زدم و گفتم:
-اول برو بچه امُ بیار
دادی زد که از دادش شونه هام پریدن و گفت:
امیرعباس-می یارمش،می یارمش چرا اذیت می کنی!؟حالم خوب نیست...
با ترس بهش نگاه کردم و انگار م*س*ت بود یا شاید مواد مصرف کرده بود ولی تموم مدت جلوی چشم من بود پس چرا اینطوری شده؟!عین مار دورم می پیچید انگار قرار بود دیگه منو نبینه،هر چی من استرس سورنُ داشتم و نمی تونستم تموم افکارمو به امیرعباس بدم درعوض اون انگار جز من چیز دیگه ای رو احساس نمی کرد!چه اتفاقی براش افتاده بود؟!صورتشو به احاطه ی دستام درآوردم و توی چشماش که درست مقابل چشمام بود نگاه کردم و گفتم:
-چیه؟چیه !؟امیرعباس به من بگو چیه؟
امیرعباس جوابمو نداد و موهامو از کنار صورتم پس زد و انگار اولین باره که می بینتم بهم خیره شد..چند ثانیه ای گذشت و آروم گفت:
امیرعباس-نمی تونم..مال منی نمی تونم..!
عصبی گفتم:

romangram.com | @romangram_com