#قشاع_پارت_198

مش صفر-سر شب خونه ی دخترم بودم ولی شما که می دونید من هیچ جا جز خونه ی خودم خوابم نمی بره،اون شب برگشتم باغ دیدم سر و صدا می یاد،فکر کردم دزده رفتم طرف انباری دیدم آقا مهران و آقا امیرحسام هستن..آقا سید داشتن آقا مهرانُ می زدند و آقا مهران با اینکه درشت تر از آقا بودند ولی نمی زدند و فقط کتک می خوردند و دستشونو روی صورتشون گرفته بودند و می گفتند «آره بزن،بزن تو سرم شاید مغزم تکون بخوره و یادم بره چه غلطی کردم و هم تو رو بدبخت کردم هم خودم هم خواهرامونو..بزن تا خودم رگمو نزدم..اومدم تو منو بزنی که من خواهرمو بدبخت کردم،من پسر اولاد پیغمبرُ به گ*ن*ا*ه کشوندم..بزن تا بمیرم..اومدم تو منو بزنی..» آقا سید هم انگار تو حال خودش نبود،آقا مهرانُ می زد و به در و دیوار می کوبید،اون نردبونِ چوبیِ که آقا بزرگ آورده بود تو ویلاباغ به قفسه ی ابزارها تکیه داده شده بود،آقا سید مهران خانُ محکم کوبوند به قفسه و تموم اسباب قفسه ریخت رو سر آقا مهران چون قفسه به دیوار پیچ نشده بود وقتی سر می خورد به طرف جلو و رو سر آقا مهران می افتاد نردبونُ هم به جلو سوق داد و محکم خورد تو سر آقا سید..آقا هم تعادلشُ از دست داد و سرش خورد به میز کار..من دیدم که حتی دست آقا مهران هم به آقا سید نخورد،اون لحظه آقا مهران زیر قفسه ها بود،آقا سید هم قبل اومدن من جون دادن..من رفتم زنگ بزنم به اورژانس اومدم دیدم نه آقا هست نه آقامهران خان که رفتم زنگ زدم به دخترام..اونا هم منو ترسوندن که شما منو اخراج می کنید...
عمو رسول عصبی گفت:
عمو رسول-آخه مرد حسابی چرا زودتر نیومدی شهادت بدی برای چی اخراجت می کردم!؟
مش صفر با گریه و سر به زیر گفت:
مش صفر-اون پدرنیامرزیده ها گفتن «اگر آقا سید بفهمه که دعوا رو دیدی و نرفتی جداشون کنی تا پسرش بمیره تو رو اخراج که می کنه هیچ از دستت شکایت هم می کنه!»
قتضی-شما اون لحظه کجا بودی؟
مش صفر-پشت پنجره ی انبار داشتم نگاه می کردم،درِ انبار باز بود صداشونو خوب می شنیدم..
قاضی-یعنی آقای مهران حکمت اصلا آقای امیرحسام شریعتی رو هول نداد یا با چیزی تو سرش نزد؟!
مش صفر-آقا ما هر چی از پنجره نگاه کردیم وا... آقا مهران کتک می خوردن،بعد که حرفاشونو شنیدیم فهمیدیم از اول هم کتک رو فقط ایشون می خوردن...
قاضی-مطمئنی که به تموم حرفائی که می زنی اعتقاد داری؟
مش صفر-بله آقا

romangram.com | @romangram_com