#قشاع_پارت_190
مامان-خدا به همراهتون
سوار شدیم گفتم:
-امروز کارات زود تموم شد!
امیرعباس-کارام تموم شد!؟از نگرانی همه ی کارا رو ول کردم افتادم پی پیدا کردنتون...
-ببخشید یادم رفت صبح بهت بگم که دارم می یارم خونه ی مامان..
امیرعباس-کل روزُ هم یادت نیفتاد؟!
دستمو روی شونه ش گذاشتم و از تو آینه نگام کرد و گفتم:
-راست می گی،حق داری ببخشید
کمی آروم تر شد و گفت:
-باز چرا چشات کاسه ی خونِ؟گریه کردی آره؟
-مهم نیست..
romangram.com | @romangram_com