#قشاع_پارت_182

لعیا- با صدای لرزون گفت:
لعیا-مهران.. «مهران گویا نفسش گرفت،دستشو روی قلبش گذاشت و لعیا با هق هق گفت» منو ببخش.. «مهران حرفی رو زمزمه کرد و لعیا آروم گفت» می دونم..
مهران به سختی جمله ای رو گفت و لعیا بهش چشم دوخت که هدی گفت:
هدی-چرا رنگ و روش داره اینطوری می شه!؟
به مهران توجه کردم،دستشو روی قلبش جمع کرد و شروع به سرفه کردن،کرد که با استرس رو شیشه زدم و گفتم:
-مهرا..؟مهران خوبی؟!
لعیا-چی شده؟!
سرباز اومد جلو که کمکش کنه مهران با همون حال بد نگاهی به سه تامون کرد..با ترس و استرس گفتم:
-هدی چی شد؟!قرصاشو تحویل دادی؟
هدی-آره..بذار ببینم..
از در رفتیم بیرون به دنبال مسئول زندان گشتیم تا از حال مهران با خبر بشیم،تا مسئولُ پیدا کنیم و اجازه بدن ما ببینیمشون...انگار مهرانُ توی درمونگاه زندان بستری کردن،مسئولی که اونجا بود گفت:

romangram.com | @romangram_com