#قشاع_پارت_174
امیرعباس لبخندی زد و گفت:
امیرعباس-رفتن،کسی نیست..
-نیست؟!
امیرعباس-فرار رو به قرار ترجیح دادن،بهتر که شرایطُ درک می کنند..
پس فردا،زندان؟چرا رفتن؟!صبح که بیدار شدم امیرعباس رفته بود..تلفن رو برداشتم و شماره ی خونه پدریم رو گرفتم و بعد چند تا بوق صدای مامان اومد و گفتم:
-سلام مامان،گوشی رو بده هدی
مامان-هدی مگه اونجا نیست؟!!!
از تعجب یه لحظه چشمام گرد شد و بعد سریع گفتم:
-عه من فکر کردم رسیده!خب یه کاری کن،وقتی رسید بگو به من زنگ بزنه کارش دارم..!
مامان-امیرعباس دیشب اومد؟
-آره اومد ولی یکم دیر اومد..
romangram.com | @romangram_com