#قشاع_پارت_158
-هدی جـان!تو که اولا می گفتی دوستم داره که اینا رو می گه آره دوستت داره که می گه دیگه وگرنه براش مهم نبودی هر جور می گشتی کاری به کارت نداشت..
هدی با حرص گفت:
هدی-یعنی تو اینطوری می گردی و امیرعباس حرفی بهت نمی زنه دوسِت نداره
-قضیه ما فرق داره..
هدی-چه فرقی؟نکنه چون میراثشی حق امر و نهی نداره نه فدات شم اینا بهونه است تو هم خوب می دونی که داری الکی ازش دفاع می کنی..!
-تو مگه نمی دونی عرشیا غیرتیِ،توی یه خونواده ی مومن بزرگ شده...
هدی-امیرعباس از همون پدریثِ که عرشیا زیر دستش بزرگ شده تو همون خونه سر همون سفره بزرگ شده چرا اون نباید به تو این حرفا رو بزنه؟!هــان؟جواب بده..
-خب..خب..من نمی دونم شاید امیرعباس دوست نداره،شاید..چون سال ها اونور بوده دیگه اعتقاد نداره یا مثلا...
هدی سری با تمسخر تکون داد و گفت:
هدی-باشه تو راستی می گی خداحافظ..
-وااا!!!خداحافظ..دیوانه.. «هدی هم رفت و چند دقیقه بعد امیرعباس اومد بالا و گفتم» چقد طول کشید!!؟
romangram.com | @romangram_com