#قشاع_پارت_152

امیرعباس منو کمی از خودش جدا کرد و با مهربونی خاصی توی چشمام نگاه کرد و گفت:
امیرعباس-توی سر کوچیکت چقدر فکر جا می شه که هر اتفاقی می افته کلی فکر توش جمع می شه؟! «موهامو از کنار صورتم کنار زد و گفت» نگران نباش دیگه اتفاقی نمی افته من پیشتم..
پیشونیم رو به قفسه ی سینه اش چسبوندم و سرم رو ب*و*سید،سر بلند کردم توی چشمام نگاه کرد و گفتم:
-وقتی تو شرایط بد قرار می گیرم تازه داشته هام برام هویدا می شه..
امیرعباس لبخندی بهم زد و گفت:
امیرعباس-پس دیر کردن من اونقدر ها هم بد نبود..
آروم با مشتم زدم به شونه اش و اخم کردم و با کمی بغض گفتم:
-خیلی هم بد بود قلبم ایستاد..
امیرعباس منو تو آ*غ*و*شش کشید و گفت:
امیرعباس-ببخشید کارم طول کشید..
-تلفنت در دسترس نبود!

romangram.com | @romangram_com