#قشاع_پارت_148

عرشیا-اَه یه زنگ بزن ببین این شوهرت کجاست مردیم از بوی کتلت هات! «به ساعت نگاه کردم وای ساعت نه و نیم بود!تلفن رو برداشتم باز در دسترس نبود،وااای دوباره،سه باره،ده بار...عرشیا اومد گفت» هونیا نترس بابا لابد آنتن نمی ده دیگه!
-نه زنگ می زد همیشه،حتی اگر دیر کنه زنگ می زنه وااای خدا چی شده؟..نکنه تصادف کرده؟!خدانکنه،خدانکنه زبونتو گاز بگیر،دعوا نشده باشه نه نه..نه نشده...
هدی دستمو گرفت و گفت:
هدی-داره بارون میاد خط ها خرابه طوری نشده..
-وااای بارون می آد؟!تصادف کرده حتما..یا علی یا علی خدایا امیرعباس...گفتم می ترسم دیدین دیدین؟!من اصلا نحسم کنار هر کی قرار بگیرم می کشمش کاش می مردم..جواب مادرشو چی بدم؟..خدایــا.. «به عرشیا نگاه کردم و گفتم» برم سر کوچه نه؟
عرشیا یه لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:
عرشیا-بشین ببینم سر کوچه،سر کوچه چیکار کنی؟مگه بچه است؟!مرد گنده سی و دو سه سالشه ها..اینقدر بد به دلت راه نده..
-صدقه بذارم نه؟
رفتم کیف پولمو آوردم اول یه هزاری گذاشتم به پول نگاه کردم بعد کردمش دوتومن..نه کمه بلا خیلی رفع بشه دو تا هزاری ها رو برداشتم یه پنج تومنی گذاشتم باز به پول ها نگاه کردم که هدی گفت:
هدی-هونیــا!!
عرشیا-ده قرون هم بذاری حله ها!اینطور که تو پیش می ری الأن خونه رو پیش فروش می کنی..!

romangram.com | @romangram_com