#قشاع_پارت_141

عرشیا-برم حقشو بذارم کف دستش خیال کرده من طلاقت می دم؟تو خوابشو ببینی هدی که ولت کنم بری هان؟دو سال زندگی پر؟!مگه دست توئه؟!
هدی-تو مهریه امُ بده به درک که طلاق نمی دی!
عرشیا-من بچه امُ از کی بگیرم!؟
هدی-از سپیده جونت!
عرشیا با عصبانیت گفت:
عرشیا-هدی می زنم،به خدا می زنمت هر چی تو کله خودتِ به من نچسبون..چادرت کو؟حلقه ات کو؟هــــان؟!با توأم برای من آبغوره نگیر سلاح پیدا کردی؟
سورنُ ب*غ*ل کردم و از اتاق اومدم بیرون و گفتم:
-عرشیا! «عرشیا نگام کرد و هدی که میون دستای خشمگین عرشیا بود با چشمای خیس برگشت نگام کرد و گفتم» تو رو خدا دعوا نکنید هدی برای اینکه تو رو با اون دختره دیده دیگه چادرشو سر نکرده و حلقه اشُ دست نکرده تا پشت همین در حلقه اش دستش بود وقتی صداتُ شنید از دستش درآورد...
هدی با حرص گفت:
هدی-هونیـا!دخالت نکن برو تو اتاق این یه مسأله ی شخصیِ..!
-ولی تو داری گریه می کنی،تو خواهر منی..چرا لج می کنید؟!عرشیا چرا نمیگی دختره خواهر دوستت بوده برای اینکه حرص هدی دربیاد و جری بشه و برگرده سر زندگیش با خودت آورده بودی دادگاه...

romangram.com | @romangram_com