#قشاع_پارت_138
-اون اینجا چیکار می کنه؟!
-هدی!؟هیــس!مگه نمی بینی؟داره سیم کشی اینجا رو درست می کنه..
هدی-امیرعباس اینقدر به عرشیا اعتماد داره که می فرستتش اینجا؟!
هدی!!!!!خاک بر سرم،هدی عرشیا هنوز قطعا ازت جدا نشده تو داری در موردش اینطوری حرف می زنی ها!عرشیا از گل پاک ترِ...
هدی با حرص به عرشیا که اصلا حواسش نبود که هدی اومده نگاه می کرد..عرشیا با شیطنت گفت:
عرشیا-هونیا صدای خودت و بچه نمیاد،بلائی سر خودتون نیاری امیرعباس هم دلش بزرگ یه بچه رو با یه بچه تنها می ذاره ها..!خبری از آلِ نشده؟!
خودش خندید و گفتم:
-عــه!!نگو دیگه می ترسم،امیرعباس کلی صغری کبری چیده که تنها می مونما!
عرشیا خندید و گفت:
عرشیا-بهش بگو مَرده الأن که من هستم بیاد،ببینم کی می خواد.. «نگاهش به هدی افتاد و از روی چارپایه پرید پائین و دقیق تر نگاش کرد و بدون اینکه نگاه از هدی برداره جدّی گفت» نگفته بودی مهمون نوازی!؟
هدی-چیه مزاحمم؟!
romangram.com | @romangram_com