#قشاع_پارت_136
دستای گرم یکی دورم پیچید با وحشت چشمامو باز کردم و خودمو جمع کردم که امیرعباس آروم گفت:
امیرعباس-هونیا نترس.. «نگاهش کردم چشمای سیاهش دقیقا روبروی چشمام بود با لحن خیلی آرومی گفت» پس اتاقش قشنگه؟!
سری تکون دادم،چقدر بهم نزدیک شده!ازش می ترسم،بهم محرمِ شوهرمِ...می دونم..بوی ادکلنش..بـو کشــیدم..موهامو از روی شونه ام کنار زد و صورتشو توی گردنم فرو برد،نفسمُ حبس کردم و دستاش میون پنجه های دستم جمع می شد،قلبم دوباره به سرعت شروع به تپیدن کرد..تنم گُر گرفت سر بلند کرد نفسمُ خارج کردم باز اونطوری نگام کرد انگار وسعت چشمام اونقدر زیاده که هر چی ابتدا و انتهاشو با نگاهش می دَوِه تمومی نداره..بوی گس ادکلنش اونقدر بهم نزدیک شد که حس کردم ادکلنُ تو دهنم زدم!نفسای گرمش به پشت لبهام می خورد و هر لحظه من بیشتر در حصار دستاش قرار می گرفتم تو دلم فرو ریخت داره با من چیکار می کنه هنوز ساعتی نگذشته که تو آ*غ*و*شش گم شدم!برادرشوهرم بود،شوهری که هیچ وقت نخواست به خاطر ترسم بهم نزدیک بشه به خاطر بچه ای که از برادرش تو شکم داشتم..آهسته و نفس گیر گفتم:
-امیرعبــاس!
خواستم پسش بزنم که دستمو گرفت و گفت:
امیرعباس-دیگه چرا نه؟!زنمی،دارم دیوونه می شم..
نگاهش کردم قلبم هُری ریخت چی می گه!؟مجددا با تعجب بیشتر گفتم:
-امـــیر!
امیرعباس موهامو نوازشی کرد و گفت:
امیرعباس-نمی تونم دست بردارم ازم نخواه..می خوامت ازم نترس..من امیرحسام نیستم..شوهرتم،امیرعباس..فقط بذار آروم بشم..
خوب می دونست با یه زن چطوری رفتار کنه،آروم،گرم..حس اعتمادتُ جلب می کرد و اونقدر ملایم در وجودت نفوذ می کرد که خودتم نمی فهمیدی چطوری درگیرش شدی..حس امنیتم اونقدر تو آ*غ*و*شش زیاد بود که به خاطر داشتن یه صدم ثانیه از اون امنیتی که هرگز نداشتم حاضر بودم تو حصار تنگ دستاش بمونم...مغزم از هر حس و درکی پاک شده بود و فقط در احساسی که اون در اون لحظه برام ایجاد کرده بود غرق شده بودم..گاهی می ترسیدم و زمزمه هاش آرومم می کرد و گاهی غرق در خجالتی ذاتی می شدم و با ب*و*سه هاش شرمَمُ مو می کرد همه چیز از نظرش عالی پیش می رفت ولی ناگهون دوباره اون شب بهم یادآوری شد!امیرعباس درست عین امیرحسام می شد..خودش هرگز این شباهتُ درک نمی کرد ولی من که در این لحظه ی هر دو بودم اینو خوب حس می کرد دستم خودم نبود...
romangram.com | @romangram_com