#قشاع_پارت_134
امیرعباس دست انداخت دور شونه ام و منو به خودش نزدیک کرد و گفت:
امیرعباس-فقط همین دو تا افکار تو سرت می آد؟!
با خنده گفتم:
-نه اون موقع که دانشگاه می رفتم خدا نمی کرد دو تا مرد هم تو آسانسور می بودن دیگه صرفا سکته می کردم!فکر کن آسانسور بایسته...وای دور باشه خیر باشه... «جلوی دهنمو گرفتم به امیرعباس نگاه کردم که به من نگاه می کرد و انگار توی چشمام دنبال چیزی می گشت و اصلا حرفامو نشنید به خودم گفتم خاک بر سرت هونیا،فکر کردی عرشیاست داری اینطور داستان هاتُ براش تعریف می کنی؟!صرفا نیم ساعت قبل شرعا زن و شوهر شدید،یییـه امیرعباس شوهرم شد!تو روحت دارا بمیری یه دنیا از شرت راحت بشن،عوضی دیدی چی می گفت!؟!؟باید از چنگ امیرعباس راحت می شدم و یه مشت حواله ی دارا و اون دک و پوز بیریختش.....نفسم بند اومد یه لحظه تنم گُر گرفت،چقدر بی مهبا و ناگهونی بود!دستم روی یقه ی کتش روی سینه اش جمع شد حس کردم لبهامو به آتیش کشید تا حالا اینقدر چشماشو از نزدیک ندیده بودم!چقدر شهر چشماش عمق داره و بزرگِ!نفساش به نفسام می خورد انگار هر دم و بازدم تپش قلب منو هزار برابر افزایش می داد..بدنمو چنان منقبض کرده بودم که ناخن هام به کف دستم فرو می رفت،حس کرد کم کم گوشام کر،چشمام کور و بینیم دیگه بوئی رو استشمام نمی کنه و تموم حواس پنجگانه ام شده لامسه و در یک نقطه از صورتم جمع شده...چشمامو با وحشت باز کردم،حسامِ!داره اذیتم می کنه!تنم به سرعت نور یخ کرد..شب و بارون و تو ماشین حسام و زیر اون پل..!بی وقفه به گریه افتادم،با ترس سرشو به عقب کشید باز چشمامو بسته بودم و غرق توی خاطرات آسیب زا شده بودم،هولش دادم و گوشه آسانسور چمباتمه زدم و بدون اینکه چشمامو باز کنم ملتمسانه گفتم»
-حسام ولم کن..امیرحســام..!تو رو خدا ولم کن..
امیرعباس-هونیا..هونیا من امیرعباسم..هونیا چشماتو باز کن..
دینگ دینگ طبقه ی چهارم
چشمامو باز کردم امیرعباس نگران نگام می کرد نگران تر نگاش کردم دست انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک کرد و آروم گفتم:
-ببخشید..ببخشید..
امیرعباس-باشه..بهش فکر نکن..اشکالی نداره..
دینگ دینگ طبقه ی چهارم
romangram.com | @romangram_com