#قشاع_پارت_132
ملیح مامان-اگر همه چیز به گذشته بر می گشت من بازم برای انتخاب عروس به سراغ تو می اومدم،هرگز از اینکه مادر تنها نوه امی حس بدی بهم دست نداد..
اشکام فرو ریخت و نگاهش کردم و بی صدا گفتم:
-ممنون «ب*غ*لش کردم و گفتم» ملیح مامان،مهران امیرحسامُ به قدر جونش دوست داشت،هر چقدر هم عصبانی باشه نمی تونست بکشتش..امیرحسام برادر عشق مهران بود،مهران اون لحظه ای که با امیرحسام گلاویز می شد هنوزم عاشق لعیا بود نمی تونست حسامُ بکُشه فقط می خواست از من دفاع کنه..می دونست حسام با تموم غلط رفتناش آدمی نیست که جا خالی کنه اون دو تا مغزاشون به هم اتصال داشت..به خدا قاتل نیست به خدا...
ملیح مامان در حای که سعی می کرد بغض خفته در سینه اشُ نگه داره به یه نقطه روی فرش خیره بود که گفت:
ملیح مامان-حتی اگر مهران قاتل امیرحسام نباشه قاتل آینده ی دختر منه!
برگشتم که برم دیدم لعیا تو اتاق پشت سرم ایستاده و چشماش خیسِ..نگاهش به زمین دوخته شده و تکیه زده به دیوار و دستاشو در بر همدیگه گرفته،رفتم جلو دستشو گرفتم و لبخندی بهش زدم و لبخندی تلخ بهم زد و آروم گفتم:
-خداحافظ..
اومدم از کنارش رد بشم که گفت:
لعیا-می شه اسمشو بذارید «محمدسورن»؟
یه لحظه دلم ریخت،یاد مهران افتادم که وقتی سر به سرش می ذاشتم به خاطر رابطه اش با لعیا می گفت «ما تا اسم بچه هامونم پیش رفتیم تو چی میگی!؟» منم خندیدم و مسخره اش کردم و گفتم «نه به بارِ نه به دارِ شما فکر بچه هم کردید؟!حالا کی گفته لعیا رو می دن به تو مگه عقلشون کمه!؟حالا اسم جوجه های نداشتت چیه؟» مهران با یه حالتی گفت با یه حالتی که انگار ته حسرتِ شاید می دونست هرگز این روزُ نمی بینه! «محمدسورن،لعیا اینو دوست داره»...آهسته زیر لب در حالی که لعیا رو نگاه می کردم گفتم:
-لعیـا!
romangram.com | @romangram_com