#قشاع_پارت_130
-آخه می ترسم..امیرعباس از مهران خبر داری؟
امیرعباس نگاهم کرد و بعد با صدائی گرفته گفت:
امیرعباس-الأن موقعه اش نیست.. «ازم دور شد انگار فرار کرد نرفت،در رفت تا جواب نده حتما مهران اونو هم قسم داده بود که ازش خبر به من ندن..لوازممونو جمع کردیم و لباس پوشیدیم و بعد دنبال امیرعباس به بیرون رفتم،کسی توی هال نبود همه تو اتاقاشون بودن،امیرعباس به طرف اتاق مادرش رفت و در زد و بعد در رو باز کرد و گفت» مامان؟ما میریم توی اون خونه..
ملیح مامان-ما یعنی کی؟!تو و هونیا؟
امیرعباس-اینطوری نمیشه مثل قدیم زندگی کرد حتی اگر شما باز هم ساکت باشی خود هونیا وضعیتُ تشویش وار می کنه شاید بهتر اینه که تا روشن شدن قضیه از هم دور باشید..
ملیح مامان-قضیه روشنه امیرعباس
امیرعباس-اگر اونطور که شما فکر می کنی نباشه میشه قضاوت ناعادلانه میشه تهمت ناروا میشه قتل آینده ی یه جوون..اگر همه یه اتفاق باشه چی مامان؟درسته امیرحسام بر نمی گرده ولی شما می مونید و قضاوتی که ناعادلانه کردی و حسابت با خدا..شما می دونید گ*ن*ا*ه تهمت چیه؟تا حالا که خوب جلو اومدی خرابش نکن..
ملیح مامان-تو چه می دونی از گریه های هر شب من توی این اتاق؟!تو که مادر نیستی..
امیرعباس-خودت گفتی امانت مردمِ!
ملیح مامان-من به هونیا کاری ندارم ولی از برادر هونیا نمی گذرم هنوزم اگر بمونه مثل سابقم نمی تونم با کسی که گ*ن*ا*هی نداره بد رفتار کنم طرف من مهرانِ!امیرعباس-می خواد بیاد خداحافظی کنه..
ملیح مامان-بابات چی؟به اون چی میگی؟می دونی که رو هونیا حساسِ..روی اون بچه می خوای جواب رفتنتونو چی بدی؟
romangram.com | @romangram_com