#قشاع_پارت_128
-خدا لعنتش کنه..مامانت فهمید امیرعباس..
امیرعباس-مامانم از اول هم می دونست!
با تعجب گفتم:
-می دونست؟!
اشکامو پس زدم و با بهت و تعجب بیشتر نگاهش کردم که گفت:
امیرعباس-فقط جلوی تو به روی خودش نمی آورد..! «گریه امو از سر گرفتم حالا که فهمیده منم می دونم که می دونه دیگه همه چیز تموم شد،بچه هم که به دنیا آرودم؛از جا بلند شدم سرم بازم گیج می رفت لباسامو از تو کمد برداشتم بای می رفتم تا بیش از این سنگ روی یخ نمی شدم من دیگه جائی ندارم توی این خونه..امیرعباس جدپبی و عصبی گفت» کجا به سلامتی؟!
-من باید برم دیگه جائی توی این خونه ندارم نگفته ها گفته شد،دیگه کسی وادار به تحمل من نیست..
زن عمو پروانه از اتاق رفت بیرون و لعیا گفت:
لعیا-بچه چی؟!
با گریه بیشتر گفتم:-می خواید اززم بگیرینش؟!..امیرعباس این بچه ی منِ،من نمی خواستمش ولی الأن هم نمی تونم رهاش کنم برم..!
عرشیا-لعیا
romangram.com | @romangram_com