#قشاع_پارت_113
-30 روز زندگی!
امیرعباس-30 روز تا یه تصمیم درست،خب؟!
سری تکون دادم و گفتم:
-باشه.. «تا خواست بلند بشه یاد مهران افتادم و گفتم» امیرعباس مهران رو دیدی؟
امیرعباس قیافه اش یه کم جدی شد و بعد یه کم تأمل با صدائی گرفته گفت:
امیرعباس-نه هنوز.. «می دونستم دروغ میگه خودشو جمع و جور کرد و با لبخندی گفت» یه خونه با اثاث اجاره کردم زیاد از اینجا دور نیست..تا ماه دیگه تحت اختیار ماست،خونه نگرفتم که تکلیفمون روشن بشه..
سری تکون دادم و گفتم:
-می دونستی که قبول می کنم که اجاره کردی؟!
امیرعباس-نه راستش اجاره اش پولی نیست،خونه ی یک از رفقای قدیمیمِ که چند وقت قبل یه مهاجرت چند ماهه به هلند کرد،کلیدشو از مادرش گرفتم میریم اونجا،فقط قرار شد اگر قبول کنی یه کارگر بفرستم خونه رو تمیز کنه...
سری تکون دادم و گفتم:
-اوهـووم «پامُ باز شروع به تکون دادن کردم هزار فکر یهو تو سرم اومد..زندگی با امیرعباس؟برادر سوم؟یه عروس و سه برادر!یه بچه و سه پدر،یعنی می خواد به معنی واقعی باهام زندگی کنه؟یعنی می خواد رابطه هم داشته باشه؟!ازش خجالت می کشم اون از من ده دوازده سال بزرگتره؛بی خود نیست امروز اینقدر خوش تیپ شده!تنها زندگی کنیم؟من تا حالا تنها نبودم!!یعنی باید چیکار کنم؟چقدر عجولانه جواب داد ولی پیشنهادش یهتر بود تا یه ازدواج ناگهونی و عُمری...یعنی میگه توی یه اتاق بخوابیم؟!خب اگر منظورش این نبود که همین جا می موندیم...نه من نمی خوام،ولی اگر قبول نمی کردم باید ناگهونی عقد می کردیم و تا ابد زنش می موندم،آره اینطوری بهتره حداقل پس از چند وقت میگم "نه" و خلاص..چقدر بوی ادکلنش خوش بوئه ها!یعنی کی باید بریم؟عمو رسول چه نظری داره؟چقدر زبل و زیرکِ این پسر!رفته خونه هم پیدا کرده ولی کور خونده من خرش نمی شم...یعنی صبح ها هم میره سر کار من تنها بمونم؟!من تا حالا تنها نبودم می ترسم میگن زن زائو تا چهل روز یکی باید کنارش باشه تا آل نیاد ببرتش!!هول زده گفتم» امیرعباس نه نه من نمیام...
romangram.com | @romangram_com