#قشاع_پارت_101
-نه،نمی تونم بخورم،سیرم!
امیرعباس-هونیا من خیلی خودمو کنترل می کنم آ،می دونی که درست عین کوه آتشفشانم منفجر بشم خودمم می سوزونم،اینقدر منو آتیشی نکن دهنتو بازکن ببینم..
دهنمو باز کردم و قاشق رو تو دهنم گذاشت و چند ثانیه بعد گفتم:
-تو چی؟
امیرعباس-می رم غذا می گیرم می خورم..
-با من بخور زیاد نمی تونم بخورم!
امیرعباس-خیله خب تو بخور...
هدی از در اومد تو همه ی موهاش تو بود!چادرشم درست سر کرده بود!!با ذوق اومد طرفم و صورتمو ب*و*سید و گفت:
هدی-مبارکه ایشالله به سلامتی..سلام..
-سلام..تنها اومدی؟ «هدی به من و بعد به امیرعباس نگاه کرد،امیرعباس منتظر به در ورودی نگاه می کرد دیدیم عرشیا با لبی که داره خون میاد و هی دستمال روش می ذاره و چونه ی قرمز و کبود اومد داخل با نگرانی گفتم» چی شده؟؟!!
امیرعباس از جا بلند شد و عرشیا خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com