#غم_نبودنت_پارت_245


اعظم جون_بخدا انقد که من غزل و دوست دارم و قبولش دارم این پسره بی معرفتو ندارم..گاهی غزل خودش میاد بهم سر میزنه کمک حالمه ولی از این پسر خبری نیست.

غزاله_امیر علی هم گ*ن*ا*ه داره بچم..خب سرش شلوغه.کار داره دیگه.چه انتظاری داری ازش؟

اعظم جون_میدونم درک میکنم.اون دختره که اون سر دنیاست و هر روز دلشورشو دارم این یکی هم با اینکه نزدیکمه ولی ماهی دو سه دفعه بیشتر نمیبینمش.

انقد که خودش و غرق کار کرده.به خدا برای خودش میگم..خسته میشه زود.. پیر میشه.

ابجی تراننه_کجا هست حالا این اقای فعال؟غیبش زد؟

نگاه انداختم تو جمع ..نبود.امیر کجاست؟

با اجازه ای گفتم و بلند شدم.تو تراس نبود.رفتم سمت اتاقا..

تو اتاق خواب که نبود.نزدیک اتاق کارش که شدم پاهام میخ زمین شدن.دستام یخ کردن.تکیه دادم به دیوار..

امیر علی_واضح نبود؟

مانا_نه.نبود.نشونم بده..

امیر علی_مانا..فکرشم نکن..

مانا_امیر..به نظرت میتونم؟بی تو نمیشه لعنتی..

صدای گریه های ریز و پر عشوه مانا نفسامو تند کرده بود..چرا صدای امیر علی نمیاد..چرا هیچی نمیگه؟داره چکار میکنه تو اون اتاق کوفتی..

بغض داشت خفم میکرد..وای خدا چه خبره اونجا؟

خودمو از دیوار جدا کردم..دستم رفت رو دستگیره که..

امیر علی_واسم عزیزی مانا..خیلی.

مانا_امیر..بیا با هم بریم..از اینجا.

تا حالا شده خودت و یه موجود بد بخت حساب کنی؟فکر کنی چقد بد بختی که ندونی جات تو زندگی خودت کجاست؟شده حس کنی لبه پرتگاهی؟حس اضافی بودن..تو زندگی خودت؟

چقد درد داره ندونی چرا؟چی شد که به اینجا رسیدی؟چرا دیگه نمی تونی هیچی و باور کنی؟شاید بتونم امیر و الان درکش کنم..من دیگه هیچی و باور ندارم..

سرم گیج میرفت..حالم داشت بهم میخورد..

عقب رفتم..نه.من حاضر نبودم خودم و بشکنم با دیدن کسایی که شکستنم..بدجور.اتیشم زدن..ناجور.

اومدم تو سالن..چرا سرم گیج میره؟داغه؟چرا همه دارن میچرخن؟دوست دارم بیارم بالا هرچی که رو دلم مونده..نه هرچی که خوردم..بغض.

افسون و اعظم جون حواسشون به من بود..افسون اومد پیشم..سرم گیج رفت و خودم و انداختم تو آ*غ*و*ش خواهرم.

صدای جیغ توکا و پروا همه رو متوجه من کرد.همه اومدن دورم و منو پر کردن از حس حقارت ذلالت بدبختی..نفرت.وای خدا چقد حالم بده.

از بین همه اون ادما یه گرمای خاصی رو حس کردم..گرمایی که منو از ب*غ*ل افسون کشید بیرون.ولی دیگه نه بوی تنش نه گرمای آ*غ*و*شش ارومم نمیکرد..لا اقل الان.

حالت تهوع داشتم.بزرور خودم و کشیدم از حصار دستاش بیرون و خودم و رسوندم تو دستشویی..

اوردم بالا..اشک و بغض و ..

تنهام خدا..میبینی؟با این همه شلوغی من بازم تنهام.حتی تو آ*غ*و*ش شوهرم..

romangram.com | @romangram_com