#غم_نبودنت_پارت_243
بابا و فرانک بودن..جوری پریدم ب*غ*ل بابا که انگار یه ساله ندیدمش..من کلا اینجوریم اگه هرروزم بابا رو ببینم اینجوری اویزونش میشم.
فرانک کلی ترشی و مربا و سبزی خشک شده و اب پز شده واسم اورده بود.
ابجی غزاله و ابجی ترانه و شوهراشونم بودن.
دعوتشون کردم داخل..همون لحظه امیر علی در حالیکه موهاشو مرتب میکرد اومد تو سالن و با دیدن مهمونا بهشون خوش امد گفت.صورتش سرخ بود..فهمیدم عصبانی شده..خودش و کنترل کرده بود..چرا انقد دلم شور میزنه؟
مهمونا که نشستن توکا اومد..چشماش سرخ بودن..نه خیلی تابلو ولی من توکا رو میشناختم..گریه کرده بود.به همه سلام کرد و رفت دستشویی و صورتش و شست و بازم با لبخند قشنگی نشست کنار فراز..فراز در گوشش یه چیزی پرسید و اونم با سرش تایید کرد..اینجا چه خبره؟؟
دوباره زنگ و زدن اینبار بابا همایون و اعظم جون و مانا بودن..با لبخند دعوتشون کردم داخل البته لبخندم سهم مانا نشد.
مانتوشو دراورد و با شالش داد دستمو گفت_اویزون میکنی واسم؟؟
درد تو صدات..نکبت.
یه جین تنگ سفید پوشیده بود و یه تاپ یقه بسته ولی چسبون و استین حلقه ای صورتی.موهاشو محکم و ساده بسته بود و یه رژ لب صورتی جیغ به لبهاش کشیده بود.یه کفش پاشنه بلند صورتی هم پوشیده بود..اینا پاشنن یا نردبوم؟؟
روی یه تک مبل روبروی ما نشست و منم کنار بچه ها و جفت ارین نشستم.
از همه پذیرایی کرده بودم و همه در حال حرف زدن بودن و سر و صدا زیاد بود.
نگاهم افتاد به مانا..با شیفتگی زیادی که تو چشماش موج میزد زل زده بود به امیر علی..
این نگاه ها نفسمو میگیرن.سریع زوم شدم رو امیر علی..یه نفس عمیق کشیدم.اصلا حواسش به مانا نبود و مشغول صحبت با ابجی غزاله بود.
افسون_مانا جان..عزیزم اذیت نیستی؟
مانا متعجب یه لنگه ابرو بالا انداخت و گفت_واسه چی؟
افسون نیشش و باز کرد و گفت_اخه کفشات زیادی شاسی بلنده..گفتم شاید اذیت شی.بیا پایین بابا..با ما باش.
مانا یه پوزخند زد و گفت_من عادت دارم...در ضمن..همیشه سعی میکنم با هم شان خودم بپرم..نه کمتر.
وای افسون صورتش کبود شده بود..دهنش باز مونده بود حسابی..
فراز که کنارمون نشسته بود یه لبخند مسخره زد و اروم جوری که فقط ما بشنویم گفت_افسون جان جا داره همینجا یه لوح تقدیر بکوبم تو سرت.عزیزم بلد نیستی حرف بزنی ببند دهنتو..
افسون ولی بی توجه به حرف فراز رو به مانا گفت_اوه..پس میشه بگی امشب و تو این جمع چی میکنی؟
مانا_تو این جمع هم هستن کسایی که مثل من مال اون بالا مالا ها باشن.
حواسم جمع حرفای مانا شد..خیلی متکبر و مغرور بود..اصلا از رفتاراش خوشم نمیومد..
افسون_مثلا؟
مانا خیلی ریلکس تکیه داد به صندلیش و دستاش و گذاشت رو دسته هاشو گفت_امیر علی..من امشب و فقط واسه خاطر اون اینجام.
نفسام تند شده بود..این دختره عوضی چی پیش خودش فکر کرده؟اومدم جوابشو بدم که توکا سریع و با اخم گفت_ولی این خونه و این مهمونی فقط مال امیر علی نیست..غزل و امیر هردو میزبانن.
سر و صدا زیاد بود ولی من همه حواسم به حرفای مانا بود..
مانا_ولی من مهمون امیر علی هستم..خودش از من دعوت کرد واسه امشب..نه غزل.
دستامو مشت کرده بودم که یه دفعه بلند نشم و موهاش و از ته بکنم..
romangram.com | @romangram_com