#غم_نبودنت_پارت_223


زل زدم تو چشماش.شاید نگاه سرد و یخ زدمو دید که ادامه نداد..

اعظم جون و بابا همایون و خانم دکتر جوان و خوشرویی که ته تهش 35 سال و میزد وارد اتاق شدن..

خانم دکتر لبخند زد و گفت_بیداری عزیزم؟

با صدای ارومی سلام کردم.بابا همایون یه چشمک اروم زد که با خجالت لبخند کمرنگی بهش زدم.

دکتر توی پروندم یه چیزایی نوشت و گفت_چکار کردی تو دختر شکمو..مگه نمیدونی قند خون داری..میفهمی قند روی 270 یعنی چی؟قندت 270 بود دختر.

خودم نترسیدم..قبلا هم دو سه باری اینجوری شده بودم..ولی رنگ به روی امیر نمونده بود.با اخم زل زده بود به دکتر..

خانم دکتر_ما با انسولین قندت و اوردیم پایین..البته فشار خونت هم بالا بود 15..واسه تو زیاده.ببین عزیزم لازمه یه چیزایی و بدونی.درسته که تو انسولینی نیستی و با قرص کنترل میکنی ولی من از این خانم و اقا شنیدم که توی فامیلتون و مادرت قند خون داشتن پس قند تو هم ارثیه..چون چاق هم نیستی که بخاطر اضافه وزنت باشه..پس احتمال اینکه تو هم انسولینی بشی زیاده مخصوصا اینکه ازدواج کردی و مطمئن باش اگه کنترل نکنی تو حاملگیت حتما مجبور میشی از انسولین استفاده کنی.

فکر نمیکنم واسه خوردن دوتا نون خامه ای به این روز افتاده باشی..احتمالا امروز تنش عصبی استرس اضطراب بحث هیجانی چیزی داشتی..اینم بدون مشکلات عصبی تاثیرشون حتی از خوردن قند هم بیشتره..

لبخند مهربونی زد و گفت_بیشتر مراقب خودت باش.انقد هم پخوری نکن..الان خدارو شکر مشکلی نیست.

با دستگاه تست قندی که با خودش اورده بود از انگشتم خون گرفت و گذاشت تو دستگاه..

دکتر_خب..اووم120.خوبه..با اینکه لبه مرزه ولی بهتر از 270 .با انسولینی که زدیم کمتر هم میشه.تا الان انسولین زدی؟

_دوبار..اون موقع هم قندم رفت بالا..

دکتر سرش و تکون داد و گفت_الانم 60 واحد واست زدن..مشکلی نیست.

با لبخند رو به بابا همایون گفت_جای نگرانی نیست..مرخصه..

تو ماشین بودم.سرم به پشتی صندلی تکیه داده بودم و چشمام بسته بود.

امیر حرف نمیزد و این یعنی یا تو فکره یا عصبیه یا حرفی واسه گفتن نداره که به نظر من گزینه الف و ب درست تره.

اصلا به من چه..به درک حوصله ندارم.امروز واقعا بریدم.اصلا نمیخواستم باهاش حرف بزنم و بحث و بکشونم به اینکه عصر کجا بوده و با کی و هر چیز دیگه ای..

به خودم این حق و میدادم که از دستش خیلی عصبانی باشم.درسته من با این نیت اومدم تو زندگیش که کمکش کنم که پا رو دلم بذارم رو خیلی چیزاکه همه چیو از دوباره بسازم اما نه به قیمت نابودیه خودم..قرار نبود من و له کنه که خودش و بسازه..ازش خیلی خیلی دلگیر بودم.شاید فردا با دکترش صحبت کنم..

کلید انداخت و در و باز کرد.بی حال رفتم تو و بدون اینکه به جایی نگاه کنم رفتم تو اتاق.

خسته بودم.دوست داشتم دوش بگیرم بوی بیمارستان میدادم ولی اصلا حس حموم کردن هم نداشتم.مانتومو از تنم دراوردم..اه کی حالا شلوارمو در بیاره..با همون جین و تک پوش سفید خودمو پرت کردم رو تخت..چشمامو بستم.

باز خوبه به بابا چیزی نگفتن وگرنه حتما اونم نگران میشد..همینجوریش همیشه دلهره قند خون منو داره دیگه میفهمید واویلا بود..

حضورش و تو اتاق حس کردم.چراغ خاموش بوداومد و تکیه داد به دیوار..از لای پلکای بهم چسبیدم سایشو تشخیص میدادم.نمی تونستم پلکمو نگه دارم..رومو برگردوندم سمت دیگه..

امیر علی_این مسخره بازیا یعنی چی؟

هه..جالبه.اسمش شد مسخره بازی.جوابشو ندادم که داد زد_با توام غزل..ببین منو .

دست کشید رو کلید برق و چراغ اتاق و روشن کرد..لای پلکمو اروم باز کردم..

امیر علی_مگه با تو حرف نمیزنم..نمیشنوی؟

صداش بلند و عصبی بود.حوصله داد و بیداد نداشتم.بلند شدم نشستم.

بی حس و حال نگاهش کردم و گفتم_بذار واسه بعد..

romangram.com | @romangram_com