#گریان_تر_از_گریان_پارت_209
سرم رو به جهت مخالف برگردوندم و گفتم:فکر نمیکردم یه دفعه ای اینجوری بشم.
_اینبار که یه هفته ی تمام اجازه ندادم پاتو از خونه بذاری بیرون و مجبورت کردم هرچی من میگم بخوری دفعه ی بعد نسبت به درد معده ات بی توجهی نمیکنی.
_خودتو وعده نده فردا باید برم بیمارستان.
_لازم نکرده طاها به بیمارستان اطلاع داده اوناهم گفتن هیج مشکلی نداره تازه بهش گفتن که خودشون بهت پیشنهاد مدتی مرخصی رو دادن ولی توقبول نکردی طاها حسابی از دستت عصبیه به نفعته هیچگونه مخالفتی باهاش نکنی.
خواستم از جام بلند بشم که مارال مانع شد و گفت:کجا؟؟؟
_خواهری به خدا من خوبم بذار به زندگیم برسم_همین که گفتم بگیر بخواب بخوای لجبازی کنی درو قفل میکنم هستی.یکم استراحت کن نفیسه خانوم برات سوپ درست کرده حاضر که شد میام بیدارت میکنم...اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.
خدا بخیر کنه حالا یک هفته باید تحت فرمان اینا زندگی میکردم یکی نیست بگه مجبور بودین بگین من پیشنهاد مرخصی رو رد کردم.خدا میدونه داداش طاها توی این هفته مجبور به چه کارایی بکنم.
چشامو بستم و سعی کردم فقط در ارامش بخوابم بدون فکر کردن به چیزای بیهوده حالا که فرصت داشتم کمی استراحت کنم باید به بهترین نحو ازش استفاده میکردم.
romangram.com | @romangram_com