#گریان_تر_از_گریان_پارت_171
صنم ازم دور شد.یه دفعه ای چم شد از درون در حال سوختنم ولی از بیرون یخ یخم.
**********
با کلافگی چشامو روی هم فشار دادم نخیر خوابم نمیبرد.از جام بلند شدم نگاهی به ساعت انداختم چهار صبح.تولد ساعت دو به اتمام رسید و همه رفتن(به جز خانواده ی رضائی و مهردادشون)
عمه میخواست بره خونه ی عمو بابک تا فردا بره و به یک سری از دوستاش سربزنه.
بقیه هم که رفتن خونه های خودشون.یعنی درواقع رفتن شبو توی ویلاهای خودشون بگذرونن.اکثر فامیل توی شمال ویلا داشتن.
از جام بلند شدم یه شنل انداختم روی شونه هام..گوشی قبلیمو با گوشی که هومن بهم داده بود برداشتم و به ارومی به بالکن اومدم.صنم و شیده درخواب عمیقی فرورفته بودن با وجود اینکه اتاق زیاد بود ولی صنم میگفت دوست داره توی اتاق من بخوابه و شیده هم متقابلا میومد توی اتاق من.
حوصله ی دریا رفتن نداشتم یعنی حتی اگه حوصله هم میداشتم الان خطرناک بود بخوام از ویلا خارج بشم.
دریا درست روبه روم بود.روی صندلی نشستم و گوشیها رو روی میز گذاشتم...مموری و سیم کارتمو از داخل گوشی قبلیم برداشتم و منتقلشون کردم به گوشی جدید...
romangram.com | @romangram_com